پنجشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۴

نصايح حكيمانه

اين را بخوانيد، البتّه بيشتر به درد دوستان فيزيكدان و فيزيك‌خوانم مي‌خورد، امّا به كار بقيه هم مي‌آيد، به مراتب مختلف. يادتان باشد كه نويسنده‌اش يك فيزيكدان نظري در دانشگاه سيراكيوز است.

چهارشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۴

وبلاگ تيم‌برنرزلي

15 سال بعد از اختراع web ، تيم برنرزلي وبلاگ‌نويسي را شروع كرد. وبلاگ‌نويسي كسي كه او را خالق web مي‌نامند، مي‌تواند بسيار جالب باشد.

سه‌شنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۴

مسأله اين است

معمولاً مي‌شنوم كه مي‌گويند فيزيك رشته سختي است، مخصوصاً شاخه‌هاي نظري آن و گرايشهايي مثل گرانش و ذرّات بنيادي. من اين تعبير را زياد قبول ندارم، چون به نظر من سخت يا آسان بودن يك چيز با توجّه به موقعيّت شخصي كه با آن مواجه مي‌شود و حسّي كه نهايتاً در مورد آن چيز پيدا مي‌كند معني مي‌يابد و بيشتر يك تجربه شخصي است تا يك واقعيّت همگاني. امّا هر قدر هم رشته ما براي يك نفر آسان جلوه كند، بالأخره دردسرهاي منحصربه‌فردي دارد كه در شرايط رواني و كاري نامطلوب واقعاً مي‌تواند آدم را از زندگي مأيوس كند، مخصوصاً آدمهايي (...) مثل بنده و دوستان شفيقم را، كه به اين شاخه پرپيچ و خم معرفت بشري دل بسته‌ايم.

با وجود همه اين دردسرها، آن دقايق و ساعاتي هم فرا مي‌رسند كه لذّتهاي منحصر به فرد دانشجوي فيزيك بودن را حس مي‌كني و صدالبته همينها هستند كه انگيزاننده جماعت فيزيكدان و فيزيك‌خوان مي‌شوند براي تحمّل دشواريهايي كه در راه فهميدن اين شاخه ناهموار دانش وجود دارد. آن دقايق ناب و لذّت‌بخش، وقتهايي هستند كه (معمولاً بعد از چند ساعت، چند روز، چند ماه يا حتّي در مواردي چند سال)،سرانجام يك مسأله خوب و زيبا را حل كني، و زياد هم فرقي نمي‌كند كه اوِلين نفر باشي در دنيا يا آخرين نفر، كه آن مسأله خاص را حل كرده‌اي . مخصوصاً اگر از فرضيّات بسيار بنيادي شروع كرده‌باشي و حلّ مسأله در ابتدا به نظرت ناممكن برسد، ولي بعد كم‌كم اشتباهاتت را اصلاح كني و به درك بهتري از مسأله برسي و ابهامهايت را يك به يك رفع كني. بعد از مدّتها كلنجار رفتن و جور كردن مقدّمات، ناگهان در يك لحظه همه غبارها كنار مي‌روند و جوابي ساده و زيبا كه دور از دسترس مي‌نمود، در همان يك لحظه نمايان مي‌شود. در آن لحظه است كه همه حسهاي خوب را داري: رضايت، امنيّت(!!!)، هيجان، و نهايتاً: لذّت ناب.

اين لحظه نهايي مي‌تواند بسيار باشكوه‌تر هم باشد، اگر مسأله‌اي را يك گروه با هم حل كنند، در حالتي كه اعضاي گروه از نظر سواد و تجربه، زياد از هم فاصله نداشته‌باشند. در اين حالت معمولاً يك نفر نقطه شروع مناسب را براي حلّ مسأله پيشنهاد مي‌دهد و بعد اعضاي گروه با هم به جواب نزديك مي‌شوند. چه بسا كه يك نفر راه‌حلّ درستي را ارائه كند و بلافاصله خودش در درستي آن ترديد كند، ولي ديگران بلافاصله او را به درستي راهش متوجّه مي‌كنند و آن راه ‌حل را نجات مي‌دهند، و اين هم يكي ديگر از لذّتهاي گروهي حل كردن مسأله است. حالت ديگر كه زياد هم رخ مي‌دهد، وقتي است كه يك يا چند نفر اشتباهي را مرتكب مي‌شوند كه توسّط سايرين تصحيح مي‌شود، و يا وقتي كه يكي اصلاً صورت مسأله را اشتباه فهميده و بقيه روشنش مي‌كنند. به نظر من اين حالت گروهي مسأله حل كردن ارزش آموزشي بسيار بيشتري هم دارد و فوق‌العاده آموزنده است.

ديشب سه مسأله مكانيك آماري را با دوستم، محمّدرضا، كه به شدّت سرماخورده هم بود، از پشت تلفن حل كرديم! جالب اين بود كه از اوّل اصلاً قصد نداشتيم كلّ كار را تلفني انجام دهيم و فقط در حال ردّ و بدل كردن نظراتمان درباره مسائل بوديم. كار به درازا كشيد و بعد از دو ساعت و خرده‌اي بحث تلفني، سه مسأله را حل كرديم. لذّتي داد كه مپرس. دل همه آنها كه جوابها را كپي مي‌كنند كباب شود!

دوشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۴

بم

هميشه اعتقاد داشته و دارم كه BBC جزء خبيث‌ترين و موذي‌ترين خبرگزاري‌هاي دنيا است. با اين حال اين و اين را ببينيد. عيبهايمان را از دشمنمان بياموزيم.

یکشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۴

عيد همه مبارك

اساساً اسلام دين پرباري است و به همه نيازهاي بشريّت پاسخ مي‌دهد. يكي از اين نيازها، وجود حدوداً دو ماه عزا و بيست روز عيد در هر سال است كه خيلي لازم مي‌باشد. با وجود اين، ما مسلمانها باز هم قانع نيستيم و حتّي عيد مسيحي‌ها را هم جشن مي‌گيريم (همانها كه در اصطلاح فقهي «كافر اهل كتاب» خوانده مي‌شوند.).

خيابان اصلي نزديك خانه ما (كه همان ميرداماد باشد)، الآن در آستانه كريسمس خيلي بيشتر حال و هواي عيد دارد تا در زمان بزرگترين عيدهاي شيعيان، مثلاً نيمه شعبان. حتّي يك بابانوئل خوشگل جلوي در مجتمع كامپيوتر پايتخت ايستاده‌بود و برگه‌هاي تبليغاتي يك مغازه را پخش مي‌كرد. از ديد فرهنگي قطعاً نه، ولي به عنوان يك چيز فانتزي، خوشم آمد. چرا نمي‌توانيم در عيدهاي مذهبي خودمان اين طوري باشيم و شادي‌هاي كوچك و فانتزي عيد را داشته‌باشيم؟

عيدهاي ما خيلي آسماني‌اند: نيمه شعبان، مبعث، تولّد پيامبر و ائمّه و ... كه به خودي خود چيز بسيار خوبي است، امّا شايد خودمان هم به شكل افراطي و غلط فقط به جنبه‌هاي محدودي از آنها توجّه مي‌كنيم. حتّي در اعيادي مثل تولّد امام حسين(ع) بيشتر مساجد عزاداري هم مي‌كنند! معلوم نيست عيد است يا عزا.

در مقابل، اين حال و هواي كريسمس بيشتر زميني و شادمانه است و مردم اين را بيشتر دوست دارند: عيد دوست‌داشتني براي توده مردم يعني خريد، رنگهاي نو، چيزهاي فانتزي(مثل درخت كريسمس و بند و بساطش و كادوهاي زيرش)، حتّي شخصيّتهاي فانتزي، مثل بابانوئل، همه چيزهايي كه مخصوصاً براي بچّه‌ها هيجان انگيز است و براي بزرگسالها شادي‌بخش و يادآور خاطرات زيبا. ما هم خيلي چيزهاي مشابه را در نوروز داريم، امّا نوروز بيشتر يك حالت زميني و باستاني دارد. نوروز از بيخ وبن يك عيد مذهبي نيست، هرچند رواياتي هم در مورد آن از ائمّه نقل شده. كريسمس بزرگترين عيد مسيحيان است كه در عين حال جنبه مذهبي بسيار پررنگي هم دارد: تولّد مسيح. هيچ كدام از اعياد مذهبي ما مثل كريسمس زميني نيستند . عيدهاي مذهبي ما براي مذهبي‌هايمان يعني مسجد و جلسه و منبر و عروسي و مهماني بخور‌بخور و شايد هم خريدي در روز عيد براي تبرّك. راديو تلويزيون هم كه همين نوع عيد را تبليغ مي‌كنند.

يك مانع ديگر نفوذ عيدهاي ديني ما در زندگي روزمرّه‌مان، اين است كه بر اساس سال قمري هستند و به همين دليل زمان ثابتي در سال طبيعي ندارند. پس نمي‌توانند نقش ثابتي هم در عادتهاي زندگي مردم داشته‌باشند. مطمئن نيستم كه چنين نقشي براي نفوذ دين در زندگي ما حياتي باشد، امّا مسلّماً خيلي مؤثّر خواهد‌بود. اگر فكر مي‌كنيم كه وارثان و حافظان دين و تمدّن برتر روي اين سيّاره هستيم، بد نيست لااقل به اين چيزهاي ابتدايي فكر كنيم، چون بيشتر ما زياد اهل عرش نيستيم (حتّي اگر ادايش را دربياوريم) و دوست داريم شادي‌هاي كوچك فرش‌نشينان را در زندگيمان داشته‌باشيم. با وجود اين همه عيد مي‌توانستيم شادتر باشيم.

يادي از روزهاي نه چندان دور


اين عكس مربوط به بازديد تعدادي از دانشجويان فوق‌ليسانس و دكتري پژوهشكده ليزر دانشگاه ما از فرستنده راديويي دشت قزوين است كه در سالن اصلي فرستنده گرفته‌شده‌است و تشكيلات كنترل فرستنده هم در پشت جماعتي كه تلاش مي‌كنند در عكس خوب بيفتند، ديده‌مي‌شود. عكس مربوط به سال 80 است.

چهار نفري كه در سمت راست عكس قرار دارند، در آن زمان دانشجوي ليسانس بوده‌ا‌ند و از روي توهّم تجربه‌اندوزي، در آن زمان در پژوهشكده كارآموزي (بخوانيد عملگي) مي‌كردند. اوّلين نفر از سمت راست برادر خوش‌تيپ ما آقاي كيوان خان است. آن جانوري كه كنار كيوان با كاپشن نايلوني به اسلوب صدراعظم مظفّرالدّين‌شاه ايستاده و موهايش هم مثل آنتن همان فرستنده سيخ شده، مخلص شما آقا‌مصطفي است. از پشت بنده يك كلّه دارد سرك مي‌كشد كه متعلّق به جناب ابراهيم‌خان مي‌باشد، رفيق شفيق من در آن سالهاي تاريك. در سمت راست بنده (يعني سمت چپم در عكس)، يك آقاي خوش‌تيپ ديگر ايستاده كه كت قهوه‌اي متعلّق به مايكل جردن را در بر كرده، امّا قدّش به آن بلندي نيست. نام او مرتضي است. بقيه آقايان هم دانشجوهاي فوقولانس (همان فوق‌ليسانس) و يا دكتري بوده‌اند و تاكنون از تحصيل فارغ شده‌اند.

امّا مناسبت درج اين عكس در اينجا: امروز مرتضي از تز فوق‌ليسانسش دفاع كرد. اميدوارم نمره خيلي خوبي گرفته‌باشد، كه انصافاً لياقتش را دارد. ديروز هم ابراهيم عازم «خدمت مقدّس» سربازي شد. در ضمن امروز هم وقتي رفتم emailهايم را چك كنم، ديدم يك رأس ديگر از دوستان خيلي باحال هم كه قرار بود براي ادامه تحصيل به كانادا برود، از آن ولايت براي ما email فرستاده كه من رسيدم و خوبم و خوش مي‌گذرد. بي‌انصاف حتّي يك تلفن خشك و خالي هم نزد كه بگويد باي‌باي.

مادر محترمه هم شنبه آينده عازم سفر حج هستند. تقبّل‌اللّه منّا و منكم.

من هم بايد بروم درسهايم را بخوانم و مشقهايم را بنويسم، شايد يك روز............



جمعه، دی ۰۲، ۱۳۸۴

اي مهربان‌تر از برگ

شعر شفيعي كدكني، آهنگ‌سازي و نوازندگي حسين عليزاده، صداي محمّدرضا شجريان و صدا و نوازندگي تنبك همايون شجريان، و بالأخره اعجاز كيهان كلهر روي كمانچه، همه با هم جمع شده‌اند تا اين تصنيف ناب خلق شود. بشنويد و لذّت ببريد.

اي مهربان‌تر از برگ در بوسه‌هاي باران

بيداري ستاره در چشم جويباران

آيينه‌ي نگاهت پيوند صبح و ساحل

لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

بازآ كه در هوايت خاموشي جنونم

فريادها برانگيخت از سنگ كوهساران

اي جويبار جاري، زين سايه برگ مگريز

كاين گونه فرصت از كف دادند بی‌شماران

گفتي: به روزگاران مهري نشسته گفتم

بيرون نمی‌توان كرد حتي به روزگاران

بيگانگي ز حد رفت اي آشنا مپرهيز

زين عاشق پشيمان سرخيل شرمساران

پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند

ديوار زندگي را زين گونه يادگاران

وين نغمه ي محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقي ست آواز باد و باران

سيماي نامردي در ميان جمع

يك روز خوب باراني

هوا باراني است. بعد از حدود دو ماه، اوّلين باران حسابي است كه در تهران مي‌بارد و خيلي هم دارد حال مي‌دهد. فقط حيف كه خيلي كار دارم و نمي‌توانم براي پياده‌روي بيرون بروم.

نمي‌دانم چرا اين قدر از باران خوشم مي‌آيد. در سالهاي مدرسه كه تقريباً از آفتاب بيزار بودم. بعداً كمي تخفيف دادم و توانستم آفتاب را تحمّل كنم، امّا لطفاً با من از «يك روز قشنگ آفتابي» حرف نزنيد كه... . شايد تعجّب كنيد اگر بدانيد در تمام سالهاي دوره راهنمايي و دبيرستان، هر جمعه‌اي كه هوا آفتابي بود سردرد مي‌گرفتم. هواي تهران هم كه معمولاً آفتابي است، بنابراين جمعه‌هايم معمولاً با سردرد بود. حالا تصوّر كنيد يك پسر بين 10 تا 15 ساله را ببينيد كه از آفتابي بودن هوا در يك روز جمعه شاكي است و بگويد سرش درد مي‌كند! لابد مي‌گوييد خودش را لوس كرده خرس گنده! انگار براي ابراز دردهاي عجيب هم يك سنّ قانوني وجود دارد كه البتّه از سنّ قانوني خرس گنده بودن بيشتر است!

باران زيباست. آفتاب هم زيباست، امّا از پشت ابرها!

چهارشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۴

در ستايش خواب

در آستانه شب يلدا، و به ميمنت آغاز فصل زمستان، تقديم به همه خرسها، قورباغه‌ها و وزغها، و همه گياهان و جانوران و انسانهاي آزاد‌انديشي كه به فراست وجود دريافته‌اند كه زمستان را خداوند براي خوابيدن خلق كرده‌است:

بگذار تا بخوابم، چون خرس در زمستان

كز گرگ زوزه خيزد، هنگام برف و بوران

هر كو حلاوت خواب، يك شب چشيده‌باشد،

داند كه سخت باشد، تركش به صبحگاهان

با خفتگان مگوييد، آواي زنگ ساعت

تا بي‌خيال خسبند، فارغ ز رنج دوران

بگذاشتند ما را، در رنج و درد و حسرت

مغضوب سيخ و آتش، مانند مرغ بريان

اي صبح سرد و تاريك، جانم به طاقت آمد

از بس به زور ساعت، برخاستم پريشان

چندين كه برشمردم، از ماجراي خفتن

خوابم گرفته و من، مدهوش و گنگ و حيران

چندان نماز صبحم، گشته قضا مكرّر

كز روي حق تعالي، شرمم شود فراوان

چندت كنم حكايت، از خواب بي‌نهايت

باقي خودت بداني، از درد نوع انسان

(برگرفته از كلّيّات سعدي، به تصحيح خودم!)

آنچه كه گذشت

قسمت اوّل: استاد گرانقدرم نيم ساعتي دير آمدند، كلاس مدّتي به بحثهاي مرتبط و غير مرتبط با درس گذشت و سر ساعت 10 تشكّر كرديم و آمديم بيرون.

قسمت دوّم: اين را آخر همه مي‌گويم.

قسمت سوّم: از كلاس نظريه كوانتومي ميدانها (2) يك چيزهايي را فهميدم و يك چيزهايي را نه. كمي هم خوابيدم، امّا خواب خوبي نديدم!

قسمتهاي چهارم و پنجم: درس مكانيك آماري پيشرفته (1) را فهميدم، ولي تكليفها را ننوشته‌بودم، و بنا بر وجدان علمي شديدم، حاضر هم نبودم از روي حلّ بقيه كپي كنم. بنابراين تكليفم را تحويل ندادم و نمره‌اش را نخواهم‌گرفت!

قسمت ششم: آقاي دكتري كه سمينار را ارائه كرد، ليسانسش را از دانشگاه شيراز و فوق‌ليسانس و دكترايش را از دانشگاه صنعتي شريف اخذ نموده‌بود و در تمامي اين دور‌ها نيز شاگرد اوّل بوده‌است. سمينارش را با سه تا فايل متني pdf و چند تا شكلي كه قبلاً روي تخته كشيده‌بود، با نهايت سستي و بي‌حالي ارائه كرد، چنان كه گويي از دست باران و طوفان به داخل عمارت گروه فيزيك پناه آورده‌باشد و بعد به او بگويند يا بايد درباره String theory سمينار بدهي، و يا بايد بروي بيرون زير باران و باد. با اين حال خوابم نبرد (چون چراغها را خاموش نكردند.). ماحصل سمينار براي من فعلاً اين بوده‌است كه نظراتم در باره String theory تغيير زيادي نكرد.

تذكّر: اساساً بنده يك بدبيني (اگر دوست داريد، بخوانيد حسادت) تاريخي نسبت به افراد هميشه شاگرد اوّل داشته‌ام. لاأقل در سيستم آموزشي ايران، اعتقادي به شاگرد اوّلها ندارم و مثال نقضي هم نديده‌ام. اين مسأله را هنگام خواندن چيزهايي كه درباره سخنران ديروز نوشتم، در نظر داشته‌باشيد.

قسمت هفتم: اين هم كه معلوم است، شب دير خوابيدم و صبح حاضر بودم قيمت نفت به زير ده دلار برسد، ولي از زير پتو در نيايم!

قسمت دوّم، كه گفتم آخر همه مي‌گويم: بعد از سمينار، استادم كه داشت براي مباحثه‌هاي بعد از جلسه دوباره به درون اتاق سمينار مي‌رفت، بنده را ديد و گفت كه همديگر را ببينيم. بنده هم كه مشغول تناول شيريني و چاي بودم، تعظيمي بلند‌بالا (بيشتر از ناحيه گردن) نمودم و از پشت ذرّات چسبناك شيريني گفتم: چشم! و همين كه استادم به درون اتاق رفت و من از ميدان ديدش خارج شدم، با سرعت مافوق نور، همراه هم‌سنگر هميشگي‌ام، جناب مهندس علي‌خان جعفري، منطقه عمليّات را ترك گفتم و به سوي خانه روان شدم. البتّه ماندنم هم فايده‌اي نداشت، چون واقعاً خسته بودم. فكر هم نمي‌كنم كه قلب استاد نازنينم را شكسته‌باشم!

نتيجه‌گيري اخلاقي: هيچ گاه نا‌اميد نباشيد، چون بدترين احتمال اين است كه بدترين حالت ممكن برايتان پيش آيد!! در آن صورت هم كه چيز مهمّي اتّفاق نيفتاده!!!!!!!!! خورشيد همچنان در فاصله هشت دقيقه نوري از ما در حال درخشيدن است.


دوشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۴

انقباض زمان

اگر فرد خيّري پيدا شد و براي اين دردهاي مزمن من دوايي پيدا كرد، يك عمر دعاگوي جانش خواهم بود:

فردا ساعت 8:30 صبح بايد سر كلاس ذرّات بنيادي پيشرفته حاضر باشم، كه اگر خدا بخواهد خواهم بود. بايد درسش را از قبل خوانده‌باشم، چون كلاس به صورت كنفرانسي است، امّا هرگز نمي‌رسم كه بخوانم. اين قسمت اوّل.

با همان استادي كه اين كلاس را ارائه كرده، تز برداشته‌ام كه فردا بايد كارهايي را كه كرده‌ام برايش توضيح دهم. فقط يك اشكال كوچك وجود دارد: عملاً چيزي براي توضيح دادن وجود ندارد، چون كارهايم به جاي خاصّي نرسيده‌اند. اين هم قسمت دوّم.

ساعت 10 صبح كلاس نظريه كوانتومي ميدانهاي 2 دارم كه لا‌اقل بايد درسهاي جلسه قبلش را خوانده و مسلّط باشم. امّا خوب، نرسيدم ديگه! اين هم قسمت سوّم.

ساعت 1 بعد از ظهر بايد سر كلاس مكانيك آماري پيشرفته 1 حاضر شوم. آنجا دو تا مشكل هست: هم بايد تكليف تحويل دهم، كه نرسيدم بنويسم، و هم بايد درسهاي جديد را خوانده‌باشم، كه نرسيده‌ام بخوانم. اين هم قسمتهاي چهارم و پنجم.

ساعت 3:30 بعدازظهر سميناري (احتملاً جالب) در مورد نظريه ريسمانها در گروه فيزيك ايراد خوهدشد كه اگر خدا بخواهد حتماً شركت مي‌كنم. فقط تا آن موقع كمي (و نه بيشتر) خسته خواهم‌بود. اين هم قسمت ششم.

امروز را تماماً به خواندن مكانيك آماري گذراندم، ولي وقتم به حل كردن مسائلي كه بايد فردا تحويل بدهم نرسيد. چون صبح فردا كلاس دارم، بايد شب زود مي‌خوابيدم، امّا تازه الأن نشسته‌ام و نق‌نق‌هايم را تايپ مي‌كنم! اين هم قسمت هفتم.

باور كنيد مشكلات من خيلي بزرگ نيستند، اگر فقط كمي بيشتر وقت داشتم، مثلاً اگر شبانه‌روزم 72 ساعت ناقابل بود، احتمالاً زندگي شيرين مي‌شد. زمان در حال منقبض شدن است! كجايي آلبرت؟!

چهارشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۴

سال جهاني فيزيك


حالا كه سال 2005 ميلادي رو به پايان است، به عنوان يك دانشجوي قراضه و بي‌سواد فيزيك ديدم بد نيست كمي درباره اين سال و دليل نام‌گذاري آن به اين نام بنويسم. اصولاً از اوّل كه وب‌نويسي را شروع كردم، يكي از اهداف مهمّي كه داشتم، نوشتن در حيطه رشته تحصيلي‌ام، فيزيك، بود. امّاانصافاً وقتي وب‌نويسي فيزيكدانهاي بزرگي مثل Carroll و يا Baez را مي‌خوانم (كه لينكهاي برگزيده‌شان را در صدر لينكهايم قرار داده‌ام،)، ناخودآگاه اين شعر برايم تداعي مي‌شود:

...كه جايي كه درياست، من كيستم

گر او هست، حقّا كه من نيستم

بگذريم. صد سال پيش در چنين سالي، و تنها در يك دوره زماني چند ماهه، يك فيزيكدان يهودي آلماني به نام آلبرت آينستاين (يك بار هم كه شده اسم اين بيچاره را درست بنويسيم) سه مقاله بسيار بسيار مهم را منتشر كرد كه نگرش فيزيكي در بيشتر حوزه‌هاي شناخته‌شده فيزيك تا آن زمان را دگرگون كرد و همچنين چراغ راهنمايي براي نظريّاتي شد كه بعداً متولّد شدند:

مقاله اوّل ادّعاي ذرّه‌اي بودن نور (يا به طور كلّي:امواج الكترومغناطيسي) را مطرح مي‌كرد و در واقع ادامه و تكميل كارهاي ماكس پلانك در مورد نظريه تابش جسم سياه و همچنين در جهت توضيح پديده فوتوالكتريك بود. اين مقاله در واقع اوّلين حركت اساسي در تكوين مكانيك كوانتومي بود. اين ذرّات يا «بسته‌هاي انرژي» را بعداً گيلبرت لوئيس، شيمي‌دان آمريكايي، فوتون (Photon) ناميد، نامي كه بعد از آن و تا امروز به كار مي‌رود.

مقاله دوّم آزمايشي تجربي براي نظريه حرارت را ارائه مي‌داد.

مقاله سوّم رابطه نظريه الكترومغناطيس كلاسيك و مكانيك كلاسيك را بيان مي‌كرد و معمّاي «اصل نسبيّت» را حل مي‌كرد: اين همان نظريه نسبيّت خاص بود. معادلات رياضي اين نظريه قبلاً توسّط لورنتز ارائه شده‌بود، امّا آينستاين توانست با وضع كردن سه اصل موضوع ساده (كه لااقل دو تا از آنها از نظر شهود فيزيكي بديهي هستند)، اين نظريه را به شكلي منسجم و خودسازگار ارائه كند. معادلات لورنتز جزء ساده‌ترين معادلات فيزيك از نظر ساختار رياضي هستند، امّا درك نظريه نسبيت خاص و همين چند رابطه به ظاهر ساده، در واقع بسيار سخت حاصل مي‌شود. شايد به همين خاطر باشد كه افراد بسياري تاكنون ادّعا كرده‌اند كه مي‌توانند نادرستي نظريه نسبيّت خاص را ثابت كنند، و جالب اين كه بيشتر اين افراد به صورت تفنّني به سراغ فيزيك آمده‌اند. تاكنون كه كسي موفّق به رد كردن نسبيّت خاص نشده‌است و بعيد به نظر مي‌رسد كه بعد از صد سال، همه (يا اكثر) فيزيكدانها در اشتباه بوده‌باشند.

نسبيّت خاص از آن جهت «خاص» خوانده مي‌شود كه نيروي گرانش و شتاب ناشي از آن را نمي‌تواند توضيح دهد و فقط بر سه نيروي بنيادي ديگر اعمال مي‌شود. امّا از همين جهت هم نسبيّت خاص كلّي‌تر و يا «عام»تر از نظريه‌اي است كه با رعايت همان اصول نسبيّت خاص، گرانش را هم شامل شود، چرا كه در اكثر حوزه‌هاي فيزيك (به جز خود شاخه گرانش)، كار زيادي با گرانش نداريم. در عين حال آن نظريه عام‌تر كه گرانش را هم شامل شود، ده سال بعد از ارائه نسبيّت خاص، يعني در سال 1915 توسّط همان كسي ارائه شد كه نسبيّت خاص را ارائه‌كرده‌بود: توسّط آينستاين.

براي حلّ ناسازگاري تبديلات گليله‌اي سرعت، آينستاين مفهوم زمان مطلق و جهاني را كه از زمان نيوتن حاكم بود، زير سؤال برد و نهايتاً كنار گذاشت. به اين ترتيب تبديلات لورنتز به جاي تبديلات گاليله ارائه شد كه البتّه در حدّ سرعتهاي پايين، اين دو به جوابهاي يكساني مي‌رسند (كه منطقاً انتظاري هم جز اين نيست.). همچنين مفاهيم انرژي و جرم كه تا پيش از آن مفاهيمي مستقل بودند، اكنون در نظريه نسبيّت خاص خويشاوندي نزديكي يافتند. غيرممكن است كه تاكنون سند اين خويشاوندي را، كه معروف‌ترين فرمول فيزيك است، جايي نديده‌باشيد:

E=mc2

براي وارد كردن گرانش در نظريه نسبيّت، راهي بسيار طولاني‌تر پيموده شد و نهايتاً نسبيّت عام متولّد شد، نظريه‌اي كه بي‌شك يكي از دشوارترين و در عين حال جذّاب‌ترين شاخه‌هاي فيزيك است. در نسبيّت عام هماهنگي و تناسب كمّيّتهاي فيزيكي به بيشترين حد مي‌رسد: فضا و زمان (در ادامه راه نسبيّت خاص) به موجودي واحد تبديل مي‌شوند: فضا-زمان. همچنين مفهوم نيرو به شكل قبلي آن از ميان مي‌رود و همه آنچه كه قبلاً نيرو خوانده مي‌شد، اكنون با انحناي اين فضا-زمان تفسير مي‌شود: نظريه‌اي كاملاً هندسي. چيز زيباتري را مي‌توانيد تصوّر كنيد؟

در ادامه تاريخ علم فيزيك چه وقايعي در راستاي كارهاي آينستاين رخ داد؟ مكانيك كوانتومي آرام‌آرام شكل گرفت و در نهايت در دهه 1920 شكل نهايي‌اش را پيدا كرد. از ازدواج اين نظريه با نسبيّت خاص، نظريه كوانتومي ميدانها متولّد شد (كه البتّه بنده هم اين ترم در حال زاييدن دوباره آن هستم.). نسبيّت عام به تنهايي شاخه‌اي مهم (والبتّه غيركاربردي) از فيزيك است كه كيهان‌شناسي به مفهوم امروزي‌اش هم از فراورده‌هاي آن محسوب مي‌شود. تلاشهاي فراواني در جريان است، بلكه بتوان يوغ كوانتومي شدن را به گردن متمرّد گرانش هم بست. رهيافت‌هاي متفاوتي در اين راه امتحان شده‌اند: نظريه ريسمان، نظريه ميدانهاي كوانتومي در فضاهاي خميده و ...

نقطه شروع يك شاخه بسيار اساسي ديگر در فيزيك هم از يك مقاله آينستاين بوده: مقاله‌اي كه در آن ايجاد تابش القايي در اتمها پيش‌بيني شده‌بود، در واقع نحوه كار ليزر را تشريح مي‌كرد. همچنين آينستاين به عنوان يك فيزيكدان پيشرو، راهنما و انگيزاننده بسياري از پيشرفتها در شاخه‌هاي ديگر فيزيك، مانند فيزيك هسته‌اي بوده‌است.

چنين بوده كه آينستاين را بسياري از فيزيكدانها به عنوان بزرگترين فيزيكدان تاريخ علم، تاكنون، مي‌شناسند. البتّه رتبه متوسّط او در نظر‌سنجي‌هاي مختلف، رتبه دوّم است، بعد از نيوتن. امّا اگر آينستاين در زمان ما زندگي مي‌كرد، بي‌شك به راحتي برنده لااقل چهار جايزه نوبل فيزيك مي‌شد (او فقط يك بار و آن هم براي تشريح پديده فوتوالكتريك، يا همان خاصيّت ذرّه‌اي تابش، برنده جايزه نوبل فيزيك شد.).

از آينستاين جملات جالب فراواني بر جا مانده. يكي را براي نمونه مي‌آورم:

One thing I have learned in a long life: that all our science, measured against reality, is primitive and childlike—and yet it is the most precious thing we have.

اگر هوس كرديد درباره سال جهاني فيزيك(2005) و همچنين در باره آينستاين مطالبي بخوانيد، سايتهاي زير و لينكهايي كه در آنها پيدا خواهيد كرد، دريايي از اطّلاعات جالب را دربر دارند:

http://www.physics2005.org

http://www.aip.org/history/einstein

http://www.alberteinstein.info

http://www.westegg.com/einstein/

http://www-groups.dcs.st-and.ac.uk/~history/Mathematicians/Einstein.html

http://www.albert-einstein.org/

دوشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۴

دين‌داري سفارشي ما_ قسمت دوّم و (فعلاً) پاياني

به عقيده من، علم جديد مسيري را در پيش گرفته كه از ابتدا پاسخ دان به پرسشهاي غير مادّي را در نظر ندارد. اين يك ضعف و عقب‌نشيني آشكار است، امّا لا‌اقل افرادي كه در حوزه علوم جديد كار مي‌كنند، معمولاً و به طور كلّي ادّعا نمي‌كنند كه بر مبناي اين علوم بتوانند به سؤالات و ابهامات كلّي انسان در مورد مسائل غير‌مادّي جواب دهند (شايد بتوان تقصير را به گردن تخصّصي شدن رشته‌ها انداخت.).

بر خلاف آنچه كه در كتابهاي درسي ديني خوانده‌ايم، شواهد نشان مي‌دهند كه سواد علمي (دست‌كم در علومي مثل فيزيك و بيولوژي و ژنتيك) معمولاً به ضعيف شدن ايمان ديني افراد منجر مي‌شود، نه قوي‌تر شدن آن. شايد مثالي كه Richard Feynman در يكي از سخنراني‌هايش مطرح كرده، موضوع را واضح‌تر بيان كند:

A young man of a religious family goes to the university, say, and studies science. As a consequence of his study of science, he begins, naturally, to doubt as it is necessary in his studies. So first he begins to doubt, and then he begins to disbelieve, perhaps, in his father's God. By "God" I mean the kind of personal God, to which one prays, who has something to do with creation, as one prays for moral values, perhaps. This phenomenon happens often. It is not an isolated or an imaginary case. In fact, I believe, although I have no direct statistics, that more than half of the scientists do not believe in their father's God, or in God in a conventional sense. Most scientists do not believe in it. Why? What happens? By answering this question I think that we will point up most clearly the problems of the relation of religion and science.

امّا عالمان ديني ما چطور؟ آنها افرادي هستند كه ادّعاي جامعيّت و «مرجعيّت» و «فقاهت» و «آيت‌اللّه» و يا حدّاقل «حجّت‌الاسلام» بودن دارند (لطفاً خارج از قراردادهايي كه براي به كار بردن اين عناوين وجود دارد، به معناي هر كدام از اين كلمات دقّت كنيد. هر كدام از اينها يك دنيا ادّعا است.) معمولاً آنها به طور صريح اعتراف نمي‌كنند كه در علوم جديد بي‌سوادند و اين بي‌سوادي براي آنها عيب است، بلكه راه لج‌بازي در پيش گرفته و مي‌گويند ارزش و اعتبار اين علوم محدود به حيات ناپايدار دنيا است، پس در مقايسه با علومي مثل اخلاق و كلام، اين «علوم دنيوي» بي‌مقدارند و بهتر است وقت پربهاي اهالي حوزه صرف اينها نشود.

شايد اين استدلال از بنيان نادرست نباشد (هرچند كه جاي بحث بسيار دارد)، امّا هرگز نمي‌تواند بهانه‌اي براي فرار از تحصيل علوم «دنيايي» در حوزه‌هاي علميّه باشد. تمامي علوم دنياي قديم (يعني تا همين يكي دو قرن پيش) به استثناي چند مورد خاص مثل موسيقي، در حوزه‌ها كه تنها نهادهاي آكادميك در اين سرزمين بودند تدريس و پيگيري مي‌شده‌است و سيستم علمي حوزه‌ها در جريان همين روند ايجاد شده كه در نوع خودش سيستم پيشرفته‌اي هم هست. امّا علماي ديني در برابر موج غربي علوم عقب نشستند و اين آغاز ضعف آنها بود. همين ضعف است كه اكنون آنها را وا مي‌دارد چشم‌بسته دلايل دنيوي بر وجود و صفات خدا بياورند، بي آن كه بدانند كه آنها كه اين «آيات» را بسي عميق‌تر از اهالي حوزه مي‌شناسند و مي‌جويند، خودشان در وجود خدا هم به شك افتاده‌اند.

همان طور كه فاينمن هم گفته، شك كردن يك عنصر اساسي در تفكّر و تحقيق علوم جديد است. در روش تفكّر حوزوي هم شك حضور پررنگ دارد، امّا حصول يقين تقريباً از قبل تضمين‌شده است و ارزش هم با يقيني است كه حاصل مي‌شود، نه شكّي كه به آن يقين مي‌انجامد (اين لزوماً تفكّر ناب اسلامي نيست، ولي در حوزه‌ها جريان دارد). در حالي كه در علم امروزي هرگز جواب تضمين‌شده‌اي براي هيچ مسأله حل‌نشده‌‌اي وجود ندارد، حتّي اگر مسأله‌اي به ظاهر ساده باشد، و همين تا حدّ زيادي نيروي محرّك علم است: به سوي ناشناخته‌ها.

به عقيده من همين «يقين» از پيش تضمين شده است كه اكثريّت دين‌مداران مسلمان امروزي را چنين به ساده‌انگاري مي‌كشاند: هركس در آيات خدا و آفرينش زمين و آسمان و موجودات زنده تفكّر كند، لزوماً مؤمن و معتقد به خدا مي‌شود، هر كس عبادت «خالصانه» كند، ايمان به قلبش نفوذ مي‌كند (و حتّي خلوص در عبادت هم انگار مظاهر خارجي يافته) و ...

اگر دنبال خدا مي‌گرديد، به نظر من آن را در آنچه خوب است، آن چيزي كه ذاتاً و بدون نياز به مهر تأييد ديگران خوب و زيبا است، بجوييد. تا اين لحظه، مبنايي قوي‌تر از اخلاقيات براي توسّل به وجود خدا نمي‌شناسم. عقل هم نشانه‌اي محكم است، امّا آدرس خدا را از راه عقل نجوييد، چون بيشترمان عقل سالم نداريم (خودم هم كم وبيش به زبان آخوندي دارم حرف مي‌زنم). اگر بخواهيم معتقد شويم واقعاً خدايي وجود دارد كه يگانه و خالق و قادر و عالم و... است، بهتر است بي‌واسطه‌ترين راه را برگزينيم. اگر از اوّل به وجودش يقين نداشته‌باشيم، معلوم نيست كه با نگاه كردن به زمين و آسمان و خلقت مورچه او را بيابيم، چون پيش از ما خيلي‌ها در همين مسير او را گم كرده‌اند.

اگر درسهاي ديني‌تان را گذرانده و نمره‌هايتان را گرفته‌ايد، سيفون را بكشيد، دست و رو و چشمهايتان را بشوييد و خودتان شروع كنيد به ديدن، شنيدن، خواندن و فكر كردن. در شناخت خدا و ايمان يافتن به او، بنده غير او نبايد بود (از آخوند رد كردم، دارم مثل پيغمبرها حرف مي‌زنم). چطور بنده كسي باشيم و همه را بنده او بدانيم، در حالي كه خود او را از راه بندگي ديگران شناخته‌ايم؟ چگونه كسي را بپرستيم كه عقل را بزرگترين موهبت خود بر ما معرّفي كرده، در حالي كه براي اعتقاد يافتن به او عقل را تعطيل كرده و چشم به دهن ديگران دوخته‌ايم؟ لابد يادمان هست كه توحيد اوّلين اصل دين است و در اصول هم نمي‌شود مقلّد بود و توحيد تقليدي بي‌اعتبار است.

بقيه اصول دين هم همين وضع را دارند. بهتر است يا بي‌خيالشان شويم، يا اگر واقعاً در پي چيزي به نام اعتقاد هستيم، براي رسيدن به آن تقلّب نكنيم.

خداوند همه‌ ما را هدايت كند. آمين.

پنجشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۴

منوچهر نوذري


آدم وقتي مجري‌هاي جلف و پرحرف امروز صدا و سيما را مي‌بيند، دلش تنگ مي‌شود براي آن سبك موقّر و متين مجري‌گري منوچهر نوذري در «مسابقه هفته». مسابقه‌اي بدون هياهو و بيشتر متّكي به فكر و معلومات عمومي و قدرت تمركز، كه در زمان خودش يكي از پرطرفدارترين برنامه‌هاي تلويزيون بود، در زماني كه چشم اهالي جام‌جم دنبال دكورچيني و مجري‌گري تجاري شبكه‌هاي ماهواره‌اي نبود. الآن كه نگاه مي‌كنم، مي‌بينم كه آن تواناييها و تسلّط در اجرايي كه منوچهر نوذري داشت، در مجري‌هاي امروزي راديو وتلويزيون وجود ندارد و البته كسي هم دنبالش نيست. مجري‌هاي محبوب امروزي (مثل محمّد حسيني) با هياهوي زياد و حركات بدني فراوان (به جاي تمركز فكري روي گفتار و حركات دست و صورت) برنامه اجرا مي‌كنند. چاره‌اي هم نيست. اين فرهنگ ما شده: فرهنگ چي‌توز و پارسي‌كولا. برنامه‌هايي را كه بيشتر نگاه كنيم، بايد حدّاقل به اندازه نصف طول برنامه هم تبليغات سرسام‌آور ببينيم. لابد ديگر توليد‌كننده‌هاي برنامه‌ها هم دنبال سبكهاي اجرايي مثل سبك نوذري نيستند، چون برنامه بايد بيننده داشته باشد و بيننده هم جذب برنامه جلف مي‌شود، چون به آن نوع برنامه عادت داده شده، چون آن نوع برنامه سرگرم‌كننده‌تر و بي‌خيال كننده‌تر است: تخدير متقابل توليد‌كننده و مصرف‌كننده، چرخه بيهوده‌اي كه در آن گرفتاريم.

منوچهر نوذري از اساتيد قديمي فنّ دوبله در ايران و يكي از آخرين بازماندگان اوّلين نسل دوبلرهاي ايراني بود، نسلي كه هم خوب كار كرد و هم شاگردان خوبي تربيت كرد. او در سينما و تئاتر هم چندين بازي خوب داشت و بعداً هم در چند سريال تلويزيوني بازي كرد، امّا بيشترين شهرت و محبوبيّت او مربوط به برنامه راديويي «صبح جمعه با شما» بود كه آنجا علاوه بر مجري‌گري، شخصيّت «آقاي ملوّن» را هم اجرا مي‌كرد، و بعد از آن هم برنامه تلويزيوني خوب مسابقه هفته را اجرا مي‌كرد كه آن هم بسيار موفّق بود.

آقاي ملوّن سالهاي كودكي ما، ديروز صبح جان سپرد و امروز به خاك سپرده مي‌شود. روحش شاد باد.

پي‌نوشت: تشييع پيكر مرحوم نوذري با يك روز تأخير انجام شد (احتمالاً به دليل تقارن با تشييع جنازه قربانيان فاجعه سقوط هواپيما كه در پست قبلي به آن اشاره كردم).

در ضمن ديشب كه داشتم گزيده‌هاي برنامه «صندلي داغ» را مي‌ديدم، (آخرين اجراهاي منوچهر نوذري به عنوان مجري) از خودش شنيدم و يادم هم آمد كه در آن برنامه «صبح جمعه با شما» يك نقش ديگر هم داشت: شخصيّتي به نام «دست و دل باز» ، كه اتّفاقاً (به گفته خود نوذري) دايره مانور بيشتري هم داشت. امّا در حافظه من بيشتر همان «ملوّن» مانده‌بود. چرا؟

چهارشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۴

چند تست كنكوري با نكته‌هاي طلايي

خيلي به خودم فشار آوردم كه اينها را ننويسم، امّا ديگه نشد (حالا تو رو خدا بنويس، كي مي‌خواد بخونه؟).

سؤال اوّل:

وقتي يك هواپيماي نظامي ترابري كه داخلش به جاي بار، مسافر بوده، با وجود نقص فنّي، به زور پرواز مي‌كند و بعد سقوط مي‌كند و همه آن مسافرها به اضافه چندين آدم مفلوك ديگر كباب مي‌شوند، اگر رئيس‌جمهور محبوب پيامي تسليت‌ناك به اين مناسبت از خودش در كند، اوّل بايد به چه كسي تسليت بگويد؟

1_ حضرت وليّ عصر

2_ مقام معظّم رهبري

3_ خانواده‌هاي داغ ديده

4_ گزينه‌هاي 1 و 2

پاسخ: گزينه 4 درست است، نه گزينه 3 و نه حتّي گزينه 1.

سؤال دوّم:

در پي وقوع حادثه‌اي كه در سؤال قبلي شرح داده شد، چه كسي لازم نيست پيام تسليت بدهد و يا بهتر است آخر همه پيام بدهد؟

1_ رئيس قوّه قضائيه

2_ رئيس جمهور سابق (!!!!!)

3_ رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام

4_ مقام معظّم رهبري

پاسخ: گزينه 4 درست است، بنا بر مصالح نظام.

سؤال سوّم:

در چنين حادثه‌اي مقصّر اصلي كيست و چگونه بايد مجازات شود؟

1_ مقامات نظامي كه با وجود اطّلاع از نقص فنّي هواپيما، خلبان را مجبور به پرواز كرده‌اند مقصّرند و بايد از مقام خود خلع و محاكمه نظامي شوند.

2_ مسافران هواپيما مقصّرند كه بدون اطّلاع سوار هواپيماي خراب، آن هم از نوع نظامي و ترابري شده‌اند و مجازات آنها مرگ است كه به مدد الهي به آن رسيده‌اند.

3_ ساكنان مجتمع مسكوني كه هواپيما به آن برخورد كرده مقصّرند كه بدون رعايت اصول ايمني، در محلّي كه براي سقوط هواپيما در نظر گرفته شده ساكن شده‌اند. مجازات آنها هم خانه‌خرابي و دلهره و جراحت و بعضاً مرگ است كه بحمداللّه به آن نائل شده‌اند.

4_ خلبان هواپيما مقصّر است كه نتوانسته هواپيماي خراب را در هوا نگه دارد (اين كار شدني بوده، چرا كه اوّلاً مي‌شود، وثانياً اگر هم نشود ما مي‌توانيم). مجازات او پرواز به سوي خالق يكتا بوده كه با عنايات الهي خودش به آن رسيده.

پاسخ: گزينه‌هاي 2 و 3 و 4 همگي درست هستند، ولي بهترين جواب گزينه 4 است.

سؤال چهارم:

هدف از پرواز اين هواپيما چه بوده و آيا اين هدف محقّق شده يا نه؟

1_ هدف رساندن تعدادي خبرنگار و تعدادي هم نيروهاي نظامي به مانور(رزمايش) جنوب كشور بوده كه متأسّفانه محقّق نشد.

2_ هدف انجام رزمايش در تهران و نابودي دشمن فرضي بوده كه به طور كامل محقّق شد. تكبير!!!

3_ هدف سنجش توانايي‌هاي خلبان بود كه متأسّفانه آن مرحوم در اين آزمايش رد شد.

4_ هدف خاصّي در كار نبوده، زياد شلوغش نكنيد.

پاسخ: باز هم گزينه‌هاي 2 و 3 و 4 همگي درست هستند، ولي بهترين جواب همانا گزينه 4 است.

فجيع و مظلومانه كشته‌شدند. روحشان شاد و روي قاتلانشان سياه.

یکشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۴

دين‌داري سفارشي ما_ قسمت اوّل

از وقتي كه خواندن ياد گرفتيم، يعني دقيقاً از سال دوّم دبستان، تا جايي كه زور حوزويان مي‌رسيد، يعني تا پايان دوره ليسانس، هر سال درسهايي به عنوان تعليمات مذهبي داشتيم. اسمها تغيير مي‌كرد: «تعليمات ديني»، «قرآن»، «بينش اسلامي»، «درسهايي از قرآن» (به تقليد از برنامه قرائتي) و اخيراً «دين و زندگي». اينها مربوط به مدرسه مي‌شد. در دانشگاه هم: «معارف اسلامي» يك و دو، «قرآن»، «اخلاق اسلامي» و دو تا كه ماهيتشان نسبتاً (بسته به اين كه كدام استاد درس را ارائه كند) با بقيه فرق مي‌كرد و جالب‌تر بود: «انقلاب اسلامي» و «تاريخ اسلام». اين دو تاي آخر را كه كنار بگذاريم، بقيه همگي ماهيّت يكساني دارند. تهي از معارف و حقايق. فقط يك سوپ آبكي كه هر سال بايد يك كاسه بزرگش را سر مي‌كشيدي. با اين همه درسهاي «ديني»، بايد در زمينه دين و اعتقادات خيلي قوي‌تر مي‌شديم. امّا نشديم. هر ملحد زيركي مي‌تواند با چند بحث كوتاه، يك شاگرد مدرسه را كه تمام نمره‌هايش از اين درسها بالا است، ولي مطالعات و تفكّرات ديني غير از آنها ندارد (بحث كردن پيشكش)، از دين به در كند و بلكه يك ملحد جديد بسازد كه عقيده‌اش در الحاد بسي قوي‌تر از عقايد ديني سابقش باشد. در حالي كه اگر لااقل قرآن را قبول داشته‌باشيم، بايد بپذيريم (بر اساس تصريح قرآن) كه فطرت آدم خداجو است و به سادگي از فطرتش رو‌گردان نمي‌شود.

تقريباً هر سال در مدرسه در قالب هر يك از اين درسهاي ديني سعي مي‌كردند به ما ثابت كنند كه خدا وجود دارد، معاد و نبوّت بر حقّ‌اند، و بعد بر اين پايه مي‌رسيديم به مقداري مسائل فرعي‌تر مثل احكام و... اصلي‌ترين دليلي كه هر سال به شكل كاملاً ابلهانه و ملالت‌آوري در كتابهاي درسي مدرسه براي اثبات وجود خدا ذكر مي‌شد، وجود نظم و تدبير در جهان و ظرائف خلقت انسان و چيزهايي از اين دست بود، چيزهايي كه البتّه در قرآن هم براي همين منظور به آنها اشاره شده، ولي نه به اين طرز ناشيانه. بعد هم وقتي وجود خدا اثبات شده تلقّي مي‌شد، بر پايه اين كه خدا و جود دارد و قادر و عالم مطلق است، به «اثبات» يا ضرورت نبوّت و معاد و باقي قضايا مي‌پرداختند.

حالا بياييد فرض كنيم اكثر دانش‌آموزاني (يا حتّي دانشجوياني) كه بايد اين كتابها را بخوانند، واقعاً از اوّل اعتقاد درست و حسابي به خدا و معاد و ... ندارند (يعني افراد جامعه عمدتاً لامذهب هستند) و چنين اعتقاداتي را بايد از همين نوع درسها به دست آورند و همچنين اين تطهير اعتقادي بايد هر سال تكرار شود تا اعتقادات ديني در روح آنها نفوذ كند. اين فرض جالبي نيست، ولي فرض ديگري نمي‌تواند مبنايي منطقي‌ براي چنين برنامه درسي‌اي به شمار آيد. سؤال اين است كه آيا فرضاً تمسّك هر ساله به اين واقعيّت كه جهان زيبايي و نظم دارد، مي‌تواند اين افراد را معتقد، بلكه مؤمن، به وجود خداي يگانه كند؟ به نظر من، نه، نمي‌تواند. اگر صرف بررسي دقيق پديده‌هاي جهان، مثلاً انسان و جامعه انساني، مي‌تواند هر كسي را معتقد به اين كند كه اين پديده‌ها آفريننده واحدي دارند كه قادر و عالم است (كه در نتيجه «پديده‌»ها به «آفريده»ها تغيير ماهيّت مي‌يابند)، پس چرا اين همه ملحد و مشرك رسمي در دانشكده‌هاي علوم و فلسفه و ادبيّات و... در سراسر سطح اين سيّاره وجود دارند؟ و جالب‌تر از آن: چرا بيشترين درصد ملحدين در اين صنف را بيولوژيست‌ها تشكيل مي‌دهند، يعني دقيقاً آنهايي كه يافته‌هايشان عمده‌ترين منبع استدلال‌هاي خداگرايانه مذهبيّون است؟ اين كه بخواهيم بگوييم آنها افراد بي‌تعهّدي هستند يا اين كه بدتر از آن، بگوييم با وجود سواد علمي زياد، آدمهاي بد و بي‌ايماني هستند و علمشان بي‌ثمر است، پاك كردن صورت مسأله است، بلكه اصلاً تناقض است، چرا كه در تفكّر ديني اسلام دانش و معرفت رابطه بسيار نزديكي با هم دارند. اگر واقعاً عقيده بر اين است كه تفكّر و تحقيق در نظم و تدبير به كار رفته در خلقت باعث تقويت ايمان به خدا در فرد مي‌شود، چرا اين همه فيزيكدان و بيولوژيست و دانشمندان رشته‌هاي ديگر ملحد شده‌اند؟