چهارشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۴

البرز

از روي پل ميرداماد كه سوار بر تاكسي به سوي وليعصر بروي، اگر نگراني اين كه اين بار هم بايد سر پنجاه تومان كرايه بيشتر يا كمتر چانه بزني يا نه مجالت بدهد، مي‌تواني سرت را به راست بچرخاني و البرز را ببيني. البرز، البته از همه جاي شهر ما ديده مي‌شود، امّا از آنجا، از روي پلي كه شرق و غرب اين معبر پر افاده را به هم وصله مي‌زند، وقتي كه رو به غرب مي‌روي، براي من حالت ديگري دارد. ديگر رشته‌كوهي نيست كه حريم شمالي اين شهر است، مثل غولي است كه پشت تلّي از چيزهاي بيهوده دراز كشيده: پشت ساختمانها و برجها. اجزاي بدنش را تشخيص نمي‌دهم، امّا انگار به پهلو دراز كشيده، دست را ستون سر كرده و اين توده آلوده آشفته را مي‌نگرد. بايد خيلي متأسّف باشد، متأسّف‌تر از من، چرا كه او بر خلاف من روزگار پاكي و زيبايي اين زمين را نيز ديده‌است.

از پشت اين بيهودگيها قامتش پيداست: وحشي و زيبا، و البته متين و صبور. واي از آن روز كه تابش تمام شود و بخواهد غلتي بزند!

چند شب پيش براي كاري از همين مسير عبور مي‌كردم. به عادت هميشگي سر را چرخاندم تا غول غنوده را ببينم. نبود. لحاف سرد تاريكي را تا سر روي خود كشيده بود و حتّي اندكي از پهلوي عريانش را هم نتوانستم ببينم. شب، بستر خيال است، نه فرصت چشم‌چراني.


1 Comments:

At چهارشنبه, آبان ۲۵, ۱۳۸۴ ۱۲:۴۴:۰۰ بعدازظهر, Anonymous ناشناحته ها said...

و اگر درست نگاه کنی، می بینی پوزخندی هم به لب دارد. از بی خردی تمام این آدم ها که نسل به نسل آمده اند، و رفته اند.

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home