شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۴

سلطه جويي

(از وبلاگ ناشناخته‌ها)

مرد کوری زیر درختی نشسته بود. پادشاه و همراهانش راه شهر را گم کرده بودند. پادشاه به نزد مرد آمد و دستی به پای او کشید : آقا، راه پایتخت به کدام سو ست؟ نخست وزیر به دنبال او آمد: مرد، راه پایتخت به کدام سو ست؟ سپس گماشته ای از راه رسید و یکی زد پس گردن مرد کور: ابله، راه پایتخت به کدام سو ست؟پس از آن که گروه سلطنتی همه رفتند، مرد زد زیر خنده....

ادامه مطلب

چهارشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۴

لطفاً اين دو فضا را از هم تميز دهيد

نمي‌خواهم دوباره بروم بالاي منبر (من مي‌رفتم بالاي منبر؟). امّا خيلي وقتها مي‌خواستم اينجا بنويسم كه: دوستان گرامي، خوانندگان محترم وبلاگ اين حقير، استدعاي عاجزانه دارم از همه شما، خواهش مي‌كنم كامنت شفاهي ندهيد. من از بحث كردن و تبادل نظر شفاهي در مورد هر كدام از موضوعاتي كه به آنها علاقه دارم ويا علاقه‌مند مي‌شوم، استقبال مي‌كنم. امّا هدف من (مثل خيلي‌هاي ديگر) از وبلاگ‌نويسي اين است بتوانم حرفهايم را به شكل پخته‌تر و منسجم‌تر بزنم و تا حدّ ممكن، در همين فضا، نظرات ديگران را در مورد آنها بدانم، ديگراني كه مي‌شناسم و يا نمي‌شناسم، ديده‌ام يا نديده‌ام. هر كامنت جديد براي من مايه شعف بسيار و هر كامنت‌دهنده برايم عزيز است، امّا كامنت شفاهي نمي‌خواهم. حرف زدن خرج و زحمت ندارد و عادت داريم به كمتر فكر كردن روي حرفهايي كه مي‌زنيم. تاكنون بيشتر حجم اين «كامنتهاي شفاهي» را متلك و بد وبيراه تشكيل مي‌داده. حتّي همين متلكها هم من را خوشحال مي‌كردند اگر گويندگانشان آنها را در كامنتها مي‌نوشتند (مي‌دانم كه نمي‌توانستند). گفتم حتّي اگر غلط املائي داشتم، در كامنتي بنويسيد، امّا ننوشتند و فقط گفتند.

چيزي كه من را تقريباً عصباني (و بيشتر متأسّف) كرد و نهايتاً وادارم كرد كه اين موضوع را صريحاً اينجا بنويسم، اين بود كه ديشب يكي از همين كامنت‌دهندگان شفاهي هميشگي به بنده پيشنهاد كرد كه در مورد فلان چيز در وبلاگت بنويس. پيشنهاد براي نوشتن، خودش ممكن است چيز خوبي باشد. امّا من اين را بيشتر به شكل سفارش دادن مطلب فهميدم تا پيشنهاد. حس كردم اين دوست گرامي (كه مبارك است، خودش هم تازه وب‌نويسي را شروع كرده) ابداً احترامي براي حريم من قائل نيست. وبلاگ حريم خصوصي نيست، چون نويسنده‌اش مي‌نويسد به اميد آن كه بقيه بخوانند. امّا با فضاي شفاهي روزمرّه فرق دارد. به عقيده من وبلاگ يك نوع حريم مياني است. بيشتر وبلاگ‌نويسها ممكن است چيزهايي را در اين فضا بنويسند كه روزمرّه در مورد آن حرفي نمي‌زنند، امّا فكر مي‌كنند. از اين جهت فكر مي‌كنم وبلاگها فرصتي هستند براي جامعه ما براي بيشتر (ببخشيد) متمدّن شدن و حتّي بيشتر اجتماعي شدن و عميق‌تر فكر كردن. براي خود نويسندگان وبلاگها (اگر حرفه‌شان نوشتن نباشد، به خصوص به شكل ژورناليسم) وبلاگ يك فرصت قطعي است براي انسجام دادن به افكار و افزايش قدرت بيان و استدلال و پالودن ايده‌ها از مسيرهاي انحرافي. چون وقتي چيزي را مي‌نويسيد كه مي‌دانيد مي‌ماند و هر كس ممكن است آن را بخواند و نظر دهد، ناچار مي‌شويد كمتر حرف مفت بزنيد و بهتر و خلاصه‌تر بيان كنيد و دلايل روشني بياوريد. همين موقعيّت براي خوانندگان هم وجود دارد، چون مي‌توانند بلافاصله كامنت بنويسند و با رعايت همان اصول نظرشان را بگويند و احياناً email و url بدهند، فقط بايد به اين شرايط تن دهند. اگر بخواهند نوشته‌هاي روزمرّه كسي را بخوانند و بعد نظرات شفاهي بدهند، اين تخطّي از هدف اصلي قضيه است و اين وسط فقط وب‌نويس بيچاره است كه احساس يأس مي‌كند. چنين خطاهايي را در مورد بيشتر دستاوردهاي غرب كه به ايران (يا جامعه بين‌المللي ايرانيان) وارد شده، ديده‌ايم و مي‌بينيم: از اتومبيل و كامپيوتر و مترو و سينما و دانشگاه و هزار چيز مختلف وارداتي استفاده مي‌كنيم، بدون آن كه شرايط درست استفاده از آنها را در نظر بگيريم (به اصطلاح رايج: فرهنگ استفاده از آنها را ناقص وارد كرده‌ايم). لطفاً كمك كنيد كه ورود ما به وبلاگها و فضاي آنها به هزار و يكمين مورد چنين رويّه‌هاي غم‌انگيزي تبديل نشود.

خواهش مي‌كنم ديگر كامنت شفاهي ندهيد، از من نپرسيد جديداً چيزي در وبلاگت نوشته‌اي يا نه، در مورد وب‌نويسي‌ام اظهار نظر شفاهي نكنيد و سؤال شفاهي هم نپرسيد، هيچ يك را نخواهم‌شنيد. در عوض هرچه دلتان خواست در كامنتها بنويسيد، يا email بزنيد. همه را مي‌خوانم، به ديده منّت.


دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۴

چرا كتاب نمي‌خوانيم؟

نه، منظورم عامه مردم در جامعه نيست. برعكس، منظورم قشري از جامعه است كه دقيقاً بيشترين و مؤثّرترين كارشان درگير شدن با كتابهاي تخصّصي است: دانشجوها را مي‌گويم. در طول دوره‌اي كه در دانشگاه بوده‌ام، ديده‌ام كه دست‌كم در مورد بيش از نصف دانشجوها، كتاب نخواندن و اكتفا كردن به جزوه‌هاي اساتيد، يك واقعيّت عيني است. مخصوصاً هرچه يك درس سخت‌تر باشد، تعداد كمتري از دانشجوها ممكن است كتابهاي آن درس را بخوانند و در عوض تعداد خيلي بيشتري به دنبال جزوه مي‌روند. دانشجوهايي كه بهتر جزوه مي‌نويسند، در چنين كلاسهايي با مراجعه مكرّر همكلاسيها براي قرض كردن و كپي گرفتن جزوه‌ها مواجه هستند. معمولاً در ترمي كه يك درس سخت ارائه مي‌شود، اگر وسط ترم سري به كتابخانه بزني مي‌بيني كه كتاب اصلي آن درس (مخصوصاً اگر انگليسي باشد) اصلاً به امانت گرفته نشده يا اگر هم كسي آن را برده، ليست رزروي برايش وجود ندارد: كسي اين كتاب را احتياج ندارد. معمولاً اين مسأله را در دوره ليسانس به حساب تنبلي دوستان و همچنين ضعف عمومي در زبان و ترس از كتابهاي زبان اصلي مي‌گذاشتم. در دوره فوق‌ليسانس، چون سطح دانشجوها بالاتر است (بر اثر فيلتر نيم‌بند كنكور)، كمتر مي‌شود چنين ضعفهايي را در اين قضيّه مؤثّر دانست. امّا باز هم در مورد درسهاي سخت كاملاً مشهود است: سال پيش، ترم اوّل كه درس گرانش (نسبيّت عام) داشتيم، بيشتر همكلاسيهايم اصلاً به سراغ هيچ كتابي براي خواندن نرفتند. بعضي‌ها ناخنكي به چند كتاب زدند و يكي دو نفر احمق (از جمله اين بنده حقير) نشستند و يكي از منابع اصلي را به طور دقيق خواندند. آخر ترم ما كه كتاب خوانده‌بوديم با ارفاق استاد درس را پاس كرديم و بالاترين نمره مال آنها بود كه درس را فقط از روي جزوه استاد خواندند. اين البته تجربه تازه‌اي نبود. در دوره ليسانس هم خيلي‌ها كه از من جزوه درسي را قرض كرده و خوانده‌بودند، نمره‌شان از خودم كه جزوه را دقيق مي‌نوشتم ولي نمي‌خواندم بهتر مي‌شد. قصدم اين نيست كه نمره‌هاي پايينم را به حساب جزوه نخواندن و كتاب خواندن و روحيه دانشمندانه بگذارم. فقط مي‌خواهم دلايل كتاب‌گريزي و جزوه‌پرستي دوستانم را كمي بكاوم ودلايلي را كه به ذهنم مي‌رسد بيان كنم.

اوّلين دليلش هماني است كه الآن گفتم: هر استادي به طور طبيعي يك چارچوب براي درسي كه ارائه مي‌كند دارد كه دانشجو براي كسب بهترين نمره بايد خود را با آن منطبق كند. مشكل از آن جا است كه معمولاً اساتيد، درس خود را با كتاب خاصّي هماهنگ نمي‌كنند (كتابها معمولاً جديدتر از اساتيد هستند) و از طرف ديگر خودشان هم معمولاً در سطحي نيستند كه جزوه‌شان از نظر محتوا و ساختاريافتگي در حدّ يك كتاب درسي متوسّط (حالا نمي‌گويم قوي)، باشد. يا بايد قيد نمره را بزني و يك كتاب خوب بخواني، يا بايد قيد سواد را بزني (معمولاً) و جزوه را حفظ كني : علم بهتر است يا نمره؟

مشكل دوّم زبان است. كتابهايي كه ترجمه شده‌اند، حتّي با وجود آن كه ترجمه‌ها غالباً دقيق و روان نيستند، به مراتب بيشتر توسّط دانشجوها خوانده مي‌شوند، تا كتابهاي ترجمه نشده. ياد گرفتن يك درس از روي كتاب در فشار زماني يك ترم كار راحتي نيست. حالا اگر زبان كسي هم ضعيف باشد و بخواهد يك كتاب انگليسي را براي يك درس بخواند، ميزان تلاش ذهني و وقتي كه بايد صرف كند به راحتي مي‌تواند چند برابر شود. اين وضعيّت بسياري از دانشجوها را دچار وحشت مي‌كند و به احتمال زياد قيد كتاب زبان اصلي را خواهند زد كه اين در مورد خيل از درسها به معني بازگشت به جزوه است.

سوّمين ريشه اين مسأله را در ضعف و كم‌مايگي كتابهاي درسي مدارس مي‌دانم كه باعث شده به جز در مورد كتابهايي كه دانش‌آموران بايد سطر به سطر از بر كنند (مثل كتاب ديني)، انواع كتابهاي «كمك درسي» اهمّيّت بيشتري براي دانش‌آموزان پيدا كنند تا اصل كتابهاي درسي. اين مسأله از زماني كه خودم دانش‌آموز بودم تا كنون به طور مداوم تشديد شده، تا حدّي كه الآن با شگفتي زياد مي‌شنوم كه هر معلّمي يك يا چند كتاب «كمك درسي» به شاگردانش معرّفي مي‌كند و نقش كتابهاي درسي در درسهايي مثل فيزيك و رياضي گاهي تا حدّ فهرست موضوعات تنزّل پيدا كرده. اين ذهنيّت با ورود دانش‌آموزان به دانشگاه و تبديل شدنشان به «دانشجو» به دانشگاه سرايت پيدا مي‌كند، هر چند كه خود اساتيد هم در رواج آن نقش مهمّي دارند. كتابهاي كمك‌درسي در دانشگاه معمولاً چيزي غير از جزوه‌هاي اساتيد نيستند، در حالي كه كتابهاي درسي دانشگاهها استاندارد آموزشي و علمي به مراتب بالاتري دارند، امّا به دليل آن ذهنيّت غلط، مهجور مي‌مانند. شخصاً شگفتي و تحسيني را كه با خواندن كتابهايي مثل فيزيك هاليدي يا حساب ديفرانسيل توماس در اوّلين سال ورودم به دانشگاه به من دست داد به خوبي به ياد مي‌آورم. تازه در آن زمان بود كه كم‌كم از ذهنيّت جزوه‌پرستي فاصله گرفتم (بله، من هم زماني گرفتارش بودم).

چهارمين دليل اين مسأله را، در اين مي‌دانم كه كتابهاي درسي بيشتر رشته‌هاي دانشگاهي، مانند خود آن رشته‌ها و مانند خود دانشگاه، از غرب و امروز به ويژه از آمريكا وارد ايران مي‌شوند. ديوار بلندي كه ميان ايران و غرب كشيده شده و هر روز سياسيون سعي مي‌كنند بر قامت آن افزون كنند، بر ذهنها اثر حتمي دارد. اين مسأله بيشتر فرهنگي و اجتماعي است تا علمي. دانشجوي ايراني كه با بقيه جهان ارتباطي ندارد، اساتيد خارجي را نمي‌بيند، از سمينارهاي علمي پربار كم‌بهره است و مهمتر از همه، روابط اجتماعي در محيط آكادميك را نمي‌داند و نمي‌آموزد، طبعاً به جزوه‌هاي استادي كه مي‌بيند و مي‌شناسد متمايل‌تر است تا به كتابهاي درسي كه انگار در كره‌اي ديگر نگاشته‌شده‌اند. اين مسأله (به نظر من) از پيامدهاي خواستن چيزي (دانشگاه و فوايد آن) در جامعه ايران و تن ندادن به لوازم آن است.

و امّا پنجمين دليل كه از بقيه كم‌اهمّيّت‌تر نيست: تنبلي، اين نيروي شگرف كه قدرتش از نيروي هسته‌اي قوي بيشتر و از گرانش دوربردتر است. همه دلايل را كه كنار هم بچينيم، اگر تنبلي و رخوت ما ايرانيها را نگوييم، چيزي كم گفته‌ايم. تنبلي دانشجو و استاد، هر دو از عوامل مهم هستند. دانشجو راه كوتاه نمره گرفتن را جزوه مي‌بيند و (با پيروي از قضيّه حمار) آن راه را انتخاب مي‌كند. استاد هم وقتي با اعتراض و توبيخي در مورد پايين بودن كيفيّت كارش و نخ‌نما بودن معلوماتش مواجه نمي‌شود و همه را از اين رخوت راضي مي‌بيند، همان جزوه عتيقه‌اش را دوباره ديكته مي‌كند.

براي تغيير اين وضعيّت، بايد درك كنيم كه در اشتباهيم. بقيه راه چندان سخت نيست.

چهارشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۴

البرز

از روي پل ميرداماد كه سوار بر تاكسي به سوي وليعصر بروي، اگر نگراني اين كه اين بار هم بايد سر پنجاه تومان كرايه بيشتر يا كمتر چانه بزني يا نه مجالت بدهد، مي‌تواني سرت را به راست بچرخاني و البرز را ببيني. البرز، البته از همه جاي شهر ما ديده مي‌شود، امّا از آنجا، از روي پلي كه شرق و غرب اين معبر پر افاده را به هم وصله مي‌زند، وقتي كه رو به غرب مي‌روي، براي من حالت ديگري دارد. ديگر رشته‌كوهي نيست كه حريم شمالي اين شهر است، مثل غولي است كه پشت تلّي از چيزهاي بيهوده دراز كشيده: پشت ساختمانها و برجها. اجزاي بدنش را تشخيص نمي‌دهم، امّا انگار به پهلو دراز كشيده، دست را ستون سر كرده و اين توده آلوده آشفته را مي‌نگرد. بايد خيلي متأسّف باشد، متأسّف‌تر از من، چرا كه او بر خلاف من روزگار پاكي و زيبايي اين زمين را نيز ديده‌است.

از پشت اين بيهودگيها قامتش پيداست: وحشي و زيبا، و البته متين و صبور. واي از آن روز كه تابش تمام شود و بخواهد غلتي بزند!

چند شب پيش براي كاري از همين مسير عبور مي‌كردم. به عادت هميشگي سر را چرخاندم تا غول غنوده را ببينم. نبود. لحاف سرد تاريكي را تا سر روي خود كشيده بود و حتّي اندكي از پهلوي عريانش را هم نتوانستم ببينم. شب، بستر خيال است، نه فرصت چشم‌چراني.


شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۴

تولّدم مبارك

اي كه بيست پنج رفت و در خوابي

مگر اين پنج روز دريابي

ربع قرن از ميلاد فرخنده ما گذشت. مصطفي! داري پير مي‌شي! پس كي آدم مي‌شي؟ انسان باش! اي كچل مندرس! اين قدر لش‌بازي تا كي؟ ديگه بزرگ شدي. بچه نيستي ديگه خرس گنده. درساتو درست بخون بيست بشي(زرشك). شب زود بخواب و صبح زود پاشو(حتماً). مشقهايت را سر وقت حاضر كن. مي‌خواهي تا آخر عمرت همين جوري بموني؟ هان؟ هان؟ هان؟ يه كم از جات تكون بخور برو ورزش كن(حرفشم نزن). چند صباح ديگه بايد بري سربازي(به همين خيال باش. من و سربازي؟). بعدش بايد بري سر كار(خداي تعالي به خير كناد). بايد مسئوليّت زندگي خودتو قبول كني(خيالي نبيد).

تا چند چو يخ فسرده بودن در آب چو موش مرده بودن

انصافاً از اين ربع قرني كه خداوند به اين بنده قراضه‌اش عمر داده، حدّاكثر از چهار پنج سالش رضايت نسبي دارم. از خودم بيشتر از همه نا راضي هستم در مورد عمر هدر شده. ديگراني هم بوده و هستند(مثل هميشه) كه در هدر رفتن عمر شريف ما تقصيرات اساسي دارند. خداوند شرّ همه بدخواهان و كم عقلان را از سر ما باز فرمايد و ما را در زمره آنان قرار ندهد.

شوخي نيست، فكرش را كه مي‌كنم. اگر فرض كنم(با خوشبيني زياد) كه بين هفتاد تا هشتاد سال عمر خواهم كرد، مي‌بينم كه يك سوّمش گذشته، آن هم مفيدترين و فعّال‌ترين يك سوّمش. به آنچه در اين مدّت انجام داده‌ام فكر مي‌كنم و به آن تصويري از خودم كه براي آينده‌ام در ذهن دارم. فاصله بسيار است و رمق تكاپو كمتر از گذشته. نا‌اميد نيستم. امّا نگرانم. خيلي كارها است كه بايد انجام دهم. خيلي عادتها را بايد كنار بگذارم و عادتهاي مفيد را جايگزينشان كنم و اين واقعاً سخت است. خيلي كتابها را بايد بخوانم. خيلي چيزها را بايد بياموزم. خيلي مهارتها را بايد به دست آورم. و اين تازي اوّل كار است. تازه اگر همه يا بيشتر اينها انجام شد، اوّل كارم و عقب‌ماندگي‌ها را به طور نسبي جبران كرده‌ام. بعدش بايد كارهايي را انجام دهم كه الآن وقتشان است. چه خواهد شد؟

لطفاً كادوها را نياوريد، شمعها را روي كيك نچينيد، اصلاً كيك نخريد، تقويم را ورق نزنيد. من هنوز آماده اين سن نيستم.