سه‌شنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۴

بي‌عقلي

صبح روز يكشنبه زودتر از معمول با همياري اهل بيت از خواب برخاستم، مقدّمات شروع روز را انجام دادم و راهي كلينيك دندانپزشكي شدم تا آخرين دانه دندان عقلم را بكشم و به دنياي زيباي بي‌عقلي وارد شوم. دنداني بود بس عظيم، با ريشه‌هايي سترگ و استوار كه با خيال آسوده در هشتمين جايگاه رديف پاييني سمت راست غنوده بود و شايد به تنها چيزي كه فكر نمي‌كرد، آمپول بي‌حسّي بود و سپس.... خدايش بيامرزد. الحق كه آن مرحوم هرگز آزار مستقيمي به اين حقير نرساند، اگرچه با فشاري كه به همجوارانش وارد كرد، صفوف آنها را فشرده كرد و فاصله‌اي ميانشان باقي نماند تا آن كه يك به يك پوسيدند و دوتا هم روت كانال شدند.

اكنون در ماتم آن عزيز از دهن در رفته دو‌سه روزي است كه تألّماتي جانفرسا بر وجودمان عارض گشته و از پيشبرد امور، سخت درمانده‌ايم. جاي او تا ابد خالي است، مگر آن كه دست غدّار روزگار دنداني تصنّعي را بر جايش بنشاند. كتابها خاك مي‌خورند و منتظرند تا باز به سراغشان رويم.

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home