شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۴

انتظار

شبها كه به بستر مي‌روم، به تو فكر مي‌كنم. روزهايم را به اميد نشاني از تو آغاز مي‌كنم. همه جا را زير و رو كرده‌ام، بلكه نشانه‌اي از تو به دست بياورم. بلكه بفهمم چطور مي‌توانم دوباره صداي جان‌پرورت را بشنوم.

هركس كه اين راه پرمشقّت را پيموده، و شرح مسير را جايي نگاشته، نوشته‌هايش را به دقّت مي‌خوانم. آنچه مي‌آموزم به كار مي‌بندم وباز صبر مي‌كنم بلكه صدايت را بشنوم، امّا تو همچنان خاموشي، و انگار خشنودي از خاموشي خود و بي‌قراري من.

مي‌دانم كه آنجايي، مي‌دانم. اين ديوار نازك چه آسوده ميان من و تو آرام گرفته و جدايي ما را به سخره مي‌نگرد. انگار اين محيط تو را دوست ندارد، يا شايد تو اين محيط را برنمي‌تابي. شايد فقط به همان جايي تعلّق داري كه برايش خلق شده‌اي. شايد تغيير را دوست نداري. بارها به فكر افتاده‌ام كه جايگزيني برايت بيابم، شايد مرا در اين محيط جديد تنها رها نكند و صدايش را از من دريغ نكند، امّا چه دشوار است دل بريدن از تو.

مي‌گويند آنچه ارزان به دست آيد، ناگزير آسان هم از دست مي‌رود. من نيز تو را ارزان به دست آوردم، امّا آسان از كف نخواهم داد. باز هم به انتظار صدايت خواهم ماند و هرآنچه از دستم برآيد براي كوتاه شدن اين انتظار انجام مي‌دهم. با من مهربان‌تر باش، مودم عزيزم، چرا در لينوكس detect نمي‌شوي؟

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home