چهارشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۴

خبرچين

خبرچين رفت.

حالا چيكار كنيم؟

كي جاي خبرچينو مي‌گيره؟

من كه مي‌گم هيشكي.

كاش نمي‌رفت.

سه‌شنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۴

بي‌عقلي

صبح روز يكشنبه زودتر از معمول با همياري اهل بيت از خواب برخاستم، مقدّمات شروع روز را انجام دادم و راهي كلينيك دندانپزشكي شدم تا آخرين دانه دندان عقلم را بكشم و به دنياي زيباي بي‌عقلي وارد شوم. دنداني بود بس عظيم، با ريشه‌هايي سترگ و استوار كه با خيال آسوده در هشتمين جايگاه رديف پاييني سمت راست غنوده بود و شايد به تنها چيزي كه فكر نمي‌كرد، آمپول بي‌حسّي بود و سپس.... خدايش بيامرزد. الحق كه آن مرحوم هرگز آزار مستقيمي به اين حقير نرساند، اگرچه با فشاري كه به همجوارانش وارد كرد، صفوف آنها را فشرده كرد و فاصله‌اي ميانشان باقي نماند تا آن كه يك به يك پوسيدند و دوتا هم روت كانال شدند.

اكنون در ماتم آن عزيز از دهن در رفته دو‌سه روزي است كه تألّماتي جانفرسا بر وجودمان عارض گشته و از پيشبرد امور، سخت درمانده‌ايم. جاي او تا ابد خالي است، مگر آن كه دست غدّار روزگار دنداني تصنّعي را بر جايش بنشاند. كتابها خاك مي‌خورند و منتظرند تا باز به سراغشان رويم.

پنجشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۴

پروژه‌هاي جديد من



ضمن عرض خسته نباشيد مجدّد به خودم

شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۴

اين عكس فوق‌العاده را بنگريد و شما هم مثل من به خباثت و مهارت تؤام آن عكّاس فكر كنيد. واقعاً عكس بي‌نظيري نيست؟

انتظار

شبها كه به بستر مي‌روم، به تو فكر مي‌كنم. روزهايم را به اميد نشاني از تو آغاز مي‌كنم. همه جا را زير و رو كرده‌ام، بلكه نشانه‌اي از تو به دست بياورم. بلكه بفهمم چطور مي‌توانم دوباره صداي جان‌پرورت را بشنوم.

هركس كه اين راه پرمشقّت را پيموده، و شرح مسير را جايي نگاشته، نوشته‌هايش را به دقّت مي‌خوانم. آنچه مي‌آموزم به كار مي‌بندم وباز صبر مي‌كنم بلكه صدايت را بشنوم، امّا تو همچنان خاموشي، و انگار خشنودي از خاموشي خود و بي‌قراري من.

مي‌دانم كه آنجايي، مي‌دانم. اين ديوار نازك چه آسوده ميان من و تو آرام گرفته و جدايي ما را به سخره مي‌نگرد. انگار اين محيط تو را دوست ندارد، يا شايد تو اين محيط را برنمي‌تابي. شايد فقط به همان جايي تعلّق داري كه برايش خلق شده‌اي. شايد تغيير را دوست نداري. بارها به فكر افتاده‌ام كه جايگزيني برايت بيابم، شايد مرا در اين محيط جديد تنها رها نكند و صدايش را از من دريغ نكند، امّا چه دشوار است دل بريدن از تو.

مي‌گويند آنچه ارزان به دست آيد، ناگزير آسان هم از دست مي‌رود. من نيز تو را ارزان به دست آوردم، امّا آسان از كف نخواهم داد. باز هم به انتظار صدايت خواهم ماند و هرآنچه از دستم برآيد براي كوتاه شدن اين انتظار انجام مي‌دهم. با من مهربان‌تر باش، مودم عزيزم، چرا در لينوكس detect نمي‌شوي؟

جمعه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۴

آرامش تابستان

تابستان با سرعت وحشت‌آوري مي‌گذرد. دارم چه كار مي‌كنم؟ لينوكس مي‌خوانم، روزي به‌كارآيد. بايد اعتراف كنم كه بعد از 14 سال كه با كامپيوتر آشنا هستم و 5 سال كه در خانه كامپيوتر داريم، تازه فهميده‌ام كه از اصلي‌ترين نرم‌افزار موجود روي هر كامپيوتر، يعني از سيستم عامل چيز زيادي نمي‌دانسته‌ام. لينوكس جالب است و حتّي مي‌توانم بگويم مهيّج است. مخصوصاً براي امثال من كه مدّتي با زبانهاي C وC++ ور رفته‌ام، معماري لينوكس نسبت به ويندوز طبيعي‌تر به نظر مي‌آيد. شايد روزي نه‌چندان دور كلّاً قيد ويندوز را زدم و همه كارهايم را به يكي از توزيعهاي لينوكس منتقل كردم. حتّي اگر لينوكس‌كار هم نيستيد، توصيه مي‌كنم چند تا از توزيعهاي‌Live لينوكس، مثل Knoppix (بخوانيد نوپيكس) را كه بدون نياز به نصب به خوبي بر روي كامپيوترهاي معمولي اجرا مي‌شوند را پيدا و امتحان كنيد. براي تنوّع هم كه شده بد نيست، هر چند به عقيده من و خيلي‌هاي ديگر چيزهايي فراتر از تنوّع و سرگرمي نصيبتان خواهد‌شد.

از لينوكس و پنگوئن‌هاي خپل كه بگذريم، سخن دوستان خوش‌تر است. با رئيس‌جمهور جديد چطوريد؟ از «بحران هسته‌اي» چه خبر؟ هنوز كسي از دوستان وبا نگرفته؟ خدا نصيب گرگ بيابان هم نكند. واقعاً كه بيماري وحشتناكي است. از برادران عرب هم بهتر از ويبريون (باكتري عامل وبا) چيزي نصيب ما نخواهدشد. احتياط كنيد و حتّي بد نيست كمي بترسيد، خطر كاملاً جدّي است. احتمال ابتلا بسيار پايين است، ولي در صورت ابتلا خطر بسيار بزرگ است. بنابراين با حاصل‌ضرب يك عدد بسيار كوچك و يك عدد بسيار بزرگ مواجهيم كه مقدار قابل توجّهي خواهدشد.

سال تحصيلي بدي را پشت‌سر گذاشتم. پرتلاش و بي‌ثمر، بلكه مضر. اگر خدا بخواهد، سال تحصيلي ديگري را در پيش دارم كه تكليفم را معيّن خواهدكرد. چيزهايي ياد گرفتم كه بايد خيلي پيش از اين متوجّه آنها مي‌شدم. حالا فهميده‌ام كه كجا هستم و چه مي‌كنم. كاش زودتر فهميده‌بودم، كاش....

جمعه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۴

نشانه

تصوّرش را بكن، صبح روزي كه امتحان فاينال داري، با بر و بچ داري توي گروه فيزيك راه ميري.از درس مربوطه و استادش شديداً شاكي هستي و نگران امتحان. ناگهان به طور كاملاً تصادفي روي پوستري كه هر روز از جلوش رد شدي و زحمت خواندنش را به خودت ندادي، يك جمله مي‌خواني كه انگار فقط اين همه مدّت آنجا بوده و از چشم تو مخفي مانده تا تو در همان روز و لحظه بخصوص آن را بخواني :

"Nothing is to be feared. It is only to be understood."
Marie Curie