چهارشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۴

گروه فیزیک من

توی سایت کامپیوتر گروه فیزیک نشسته‌ام. استادم(دکتر گشتاسبپور) رفته تا سری به خانه اش بزند و برگردد. فایلهای فیزیک محاسباتی دانشجوهای ترمهای قبل را مرور می‌کنم. هر جا لازم باشد کامنت اضافه می‌کنم یا غلطها را تصحیح می‌کنم. ساعت پنج دقیقه به ده شب است. به خانه نگفته‌ام که دیر می‌روم. خودم هم نمی‌دانستم که کار این قدر طول خواهد کشید. گلايه‌ای ندارم. تا به حال در چنین ساعتی از شبانه‌روز در گروه فیزیک نبوده‌ام، آن هم تقریباً تنها. شاید تک وتوک دانشجوهای دکترا در طبقه اوّل باشند. در طبقه سوّم من تنها هستم. فقط صدای فن کامپیوترها و کولر گازی است و گاهي ماشيني كه از بلوار جلوي دانشگاه رد مي‌شود. به جز آنها صدایی نیست. راهروهای میان دفترهای استادها تاریک است و ساکت. کمی در راهروی طبق سوّم راه رفتم، در تاريكي و سكوت. نمی دانم چرا یاد شب قبرستان افتادم.

وقتی بزرگ شدم، برای خودم گروه فیزیکی می‌سازم که شبها توی آن بنشینم یا راه بروم و تنها باشم، با چراغهاي خاموش، بدون حضور دانشجوهای علّافی که مشغول پسربازی و دختر بازی شوند، بدون استادهای پرمدّعایی که دلشان به حال دانشجوها نمی‌سوزد (همه را نمی‌گویم)، و بدون سرخر.

توی سایت نشسته‌ام. ساعت ده شب است. اهل بیت حتماً نگرانند. بگذار نگران بمانند.... عيد همه مبارك.

1 Comments:

At چهارشنبه, مرداد ۰۵, ۱۳۸۴ ۶:۰۱:۰۰ بعدازظهر, Anonymous ناشناس said...

BRRRRRRGRRRBILLLLLLZGATESSSSSSSSSSSBRZZZZZZZZZZZZZGRRRRRRRRRRRRRRRRRR

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home