Monday، February 08، 2010

فراخوان‌ها را منتشر نمی‌کنم

در چند روز اخیر چند بار مجبور شده‌ام کامنت‌هایی طولانی را که فراخوان به راهپیمایی ۲۲ بهمن می‌دادند (و لابد برای شمار زیادی از وبلاگ‌ها فرستاده شده‌اند)، رد کنم. برخی از این کامنت‌ها فراخوان‌شان را به شورایی منتسب می‌کردند که من نامش را قبلاً نشنیده‌ام. به دلایل بسیار و از جمله مهم‌ترین آن‌ها به دلایل زیر، این نوع کامنت‌ها را رد می‌کنم:
  • نبرد خیابانی با حکومت تا کی و به چه انگیزه‌ای باید ادامه یابد؟ هدف‌های کوتاه‌مدت ما چیست؟ من پاسخی برای این پرسش‌ها ندارم و از بقیه هم نشنیده‌ام. این که شیوهٔ روکم‌کنی در برابر حکومت را پیشه کنیم، فرو لغزیدن به شیوهٔ منحط خود آنهاست. به فرض آن که ۲ میلیون نفر از سبزها در این ۲۲ بهمن به خیابان بیایند، چشم‌داشت چه دستاوردی را باید از این حرکت داشت؟ راهپیمایی خیابانی فقط به انگیزهٔ نمایاندن اعتراض و نارضایی، به نظر من در روزهای نخست پس از «انتخابات» موجه و لازم بود. الآن چه انتظاری داریم؟
  • اصلاً بعید نیست که حکومت برای کنترل و سرکوب کردن مخالفان، فراخوان‌هایی جعلی منتشر کند و مسیرهای انحرافی وشیوه‌های نادرست را القاء نماید. من آلت دست آن‌ها نمی‌شوم. اگر جنبش سبز رهبرانی یا راهنمایانی دارد که مردم به رسمیت و مشروعیت می‌پذیرندشان، کانال‌های رسمی برای فعالیت‌شان موجود است و خودشان می‌توانند حرف بزنند (مانند پیام اخیر کروبی) و به قدر کافی هم کانال برای بازنشر پیام‌ها هست.
  • من در ایران نیستم. چه حقّی دارم شما را برانگیزم تا به خیابان بروید و خطر کنید؟
  • در ایران باشم یا نباشم، دوست ندارم فحش و کتک بخورید، بازداشت و یا احیاناً کشته شوید. می‌خواهیم زندگی کنیم.
در نهایت من هم مثل بقیه در این ۲۲ بهمن نگران خواهم‌بود و سایت‌ها را با دلواپسی زیر و رو خواهم‌کرد. غیر از این چه می‌توانم کرد؟

برچسبها: ,

(کامنت‌هایش را هم بخوانید.)


برچسبها: , ,

Sunday، February 07، 2010

هلوکاست دلها - از وبلاگ «باران در دهان نیمه‌باز»

احساس می‌کنم نامه‌ام لحنی ابلهانه به خود گرفته است. فضای دلمردگی و سرخوردگی و یاسی که در آنها سال‌ها نسل ما را ویران کرد هرگز این کلمات و جملاتِ گزارشی نمی‌توانند شرح بدهند. سوختگی نسلی که ازموسیقی محروم بود، فیلم ندید، مهمانی نرفت، گردش نرفت، نرقصید، هلهله نکرد، اردو نرفت... و به جای همه اینها همیشه تهدید شد، مجبور به دورنگی شد، به زور به راهپیمایی رفت، دستگیر شد یا ازترس دستگیر شدن از خوشی‌های کوچکش چشم پوشید، نسلی که حتی یک عروسی بدون هراس از "آنها" نتوانست به پا کند و کم‌کم معنای هر گونه مراسم و جشنی در ذهنش تبدیل به جایی برای خوردن غذا شد، نسلی که همیشه جوابگوی "ایشون چه نسبتی باشما دارن؟" بود، نسلی که نتوانست آنطورکه می‌خواهد حتی در مهمانی‌های خصوصی بپوشد، نسلی که فرق دانشگاه و دبیرستان را نفهمید، حتی هویت ملی‌اش از سوی هم‌وطنان خودش تحقیر شد... سوختگی این نسل را چگونه می‌توان با این کلمات تصویر کرد؟


برچسبها: , ,

Saturday، February 06، 2010

پتانسیل حال

در فیزیک یک جملهٔ متداولی دربارهٔ پتانسیل داریم که: مقدار پتانسیل در یک نقطه به خودی خود کمیت معنی‌داری نیست، بلکه اختلاف پتانسیل دو نقطه است که مفهومی در خود دارد. وقتی هم جایی از مقدار پتانسیل یا مقدار انرژی پتانسیل صحبت می‌شود، معمولاً منظور اختلاف پتانسیل آن نقطه نسبت به مرجعی است که به طور ضمنی درک شده‌است. مثلاً ولتاژ برق شهری در ایران حدوداً ۲۲۰ ولت است، که معنی این جمله آن است که نسبت به سطح صفر پتانسیل الکتریکی (که معمولاً پتانسیل سیم نول و یا پتانسیل الکتریکی زمین فرض می‌شود)، سیم فاز باید به طور میانگین حدوداً ۲۲۰ ولت پتانسیل الکتریکی بالاتر داشته‌باشد.

خیلی وقت‌ها به ذهنم رسیده که حال آدم هم مثل پتانسیل است. خیلی نمی‌شود درست قضاوت کرد که آدم حالش چه قدر خوب یا بد است، و آن چیزی که حس می‌شود، به طور خاص آن چیزی که آدم خودش حس می‌کند، تغییر حال است. مثالش این است که فرض کنید به یک محکوم به اعدام بگویند محکومیتش تبدیل به حبس ابد شده. خود حبس ابد مجازات خیلی سنگینی است، اما در مقایسه با اعدام می‌تواند برتری فوق‌العاده‌ای برای آن محکوم و نزدیکانش داشته‌باشد (شرمنده، مثالش خیلی منبری و در ضمن خیلی خشن بود، اما الآن چیز به‌تری به ذهنم نیامد.).

امروز حال وبلاگ‌صاحاب بعد از دو هفته کار سنگین و طولانی در دانشگاه خیلی به‌تر شد، چرا که توانستم اتاقم را قدری مرتب کنم و بعضی از خرت و پرت‌های بی‌مصرف را دور بریزم، کمی از خجالت گوگل‌خوان در بیایم، ماشین لباس‌شویی را روشن کنم، و یک چیز سادهٔ دیگر: برای چمدان کوچکی که چند وقت پیش خریده‌بودم، جایی در کمدم پیدا کنم و از سر راه برش دارم. ها، در ضمن یک قورمه‌سبزی اساسی هم درست کردم که الآن در حال جا افتادن است و فکر کنم هفت‌هشت وعده ما را به فیض برساند (طبعاً باید بیشترش را فریز کنم، چاره چیست؟). همین بوی قورمه‌سبزی در آرامش خانه حال آدم را خوب‌تر می‌کند.

در این روزها و ماه‌هایی که حال خیلی از ما بد است، خودتان را از این تغییر پتانسیل‌ها محروم نکنید. یادتان باشد که آهنگ لحظه‌ای (یا همان مشتق) تغییر پتانسیل، مساوی با منفی نیرو است. یعنی پتانسیل را که زیاد کنید، نیرویی مخالف ظاهر می‌شود که می‌خواهد برتان گرداند به همان نقطهٔ قبلی. این بازگشت تدریجی به آشفتگی‌های پیشین، حال آدم را می‌گیرد. هر چند وقت یک بار حالی به خودتان بدهید با همین چیزهای ساده‌ای که اسمش زندگی روزمره است.

برچسبها: , ,

You know that I write slowly. This is chiefly because I am never satisfied until I have said as much as possible in a few words, and writing briefly takes far more time than writing at length.

~ Karl Friedrich Gauss

برچسبها: ,

Tuesday، February 02، 2010

خبر زرد

در اولین قسمت از فصل آخر سریال لاست که الآن دارد پخش می‌شود، یک جایی که هواپیمای اوشینیک به لس‌آنجلس می‌رسد، «سعید» مثلاً گذرنامه‌اش را یک لحظه باز می‌کند و این جانب تقریباً مطمئنم که داخلش فارسی نوشته‌بود، آن هم با خطّ نستعلیق. یک چیزی در مایهٔ این که این مدرک را به نزدیک‌ترین ... تحویل دهید. خیلی مهمه‌ها.

Sunday، January 31، 2010

خطی و غیرخطی

تعبیر کارهای خطی و غیرخطی که حامد قدوسی این‌جا به کار برد، از آن مدل‌سازی‌های راه‌گشایی بود که در ذهنم جا خوش کرد و الآن واقعاً به کارم می‌آید.
  • این‌جا (کانادا) به مفهوم واقعی کلمه سرزمین زندگی خطی است: هرچه کنی کشت همان بدروی. همان قدر آش می‌خوری که پول داده‌ای و ... و این‌جا البته بر حسب ظواهر مثال خیلی خاصی از یک جامعه صنعتی نیست.
  • ایران سرزمین پدیده‌های غیرخطی است. نه ایران، که لابد هر کشور عقب‌ماندهٔ دیگری هم سرزمین آثار غیرخطی است. می‌توان یک‌شبه پول‌دار شد، یا رئیس‌جمهور، یا هر کوفت دیگری. پای‌بندی به اصول آخر و عاقبت ندارد، چون اصول مانند ضریب‌های قانون‌های خطی هستند و در برابر ظهور ناگهانی توان‌های دو و سه و بالاتر رمق چندانی ندارند. تریبون‌ها در اختیار آن‌هاست که بدون تریبون هم عربده‌شان گوش‌خراش است. می‌خواهی پیشرفت کنی؟ باید «باهوش» باشی، باید «هوشیار» باشی. باید «فرصت‌ها را بقاپی». اما واقعیت این است که اخلاقی زیستن و موفق بودن در ایران دو مسیر موازی هستند. در بی‌نهایت انشاءالله به دیدار هم می‌رسند.
  • عجیب نیست که ما ایرانی‌ها مردم این‌جا را ابله بپنداریم. تلاش این‌ها بر خطی کردن زندگی است. این که پیچیدگی‌ها را کنار بزنند و قانون‌های خطی محلی را بیابند و با همان‌ها دنیا را تجربه کنند و از آن بهره ببرند.
  • در پژوهش علمی، قاعدتاً نباید دل به انباشت حاصل‌های خطی خوش کرد. جهش‌ها و تیزبینی‌های ناب حاصل نگاه و تلاش غیرخطی هستند، اگرچه بیش‌تر پژوهش‌های علمی در هر حال حاصل کار کردن خطی است.
  • در زندگی و کار و اندیشه اصل بر چیست؟ ده سال گذشته‌ام را که مرور می‌کنم، در چارچوب این مدل خطی و غیرخطی بودن کارها، بیشترین تلاشم بر این بوده که گره‌های غیرخطی را باز کنم، اما در ادامه به قدر لازم وقت و انرژی صرف انجام دادن کارهای خطی نکرده‌ام. عجیب نیست که در هیچ زمینه‌ای انباشت سرمایه قابل توجهی نداشته‌ام. الآن به نظرم می‌رسد که اصل باید بر انجام دادن کارهای خطی باشد و گره‌های غیرخطی را باید شناخت، جدا کرد و سرمایه‌گذاری معقولی روی‌شان انجام داد. این که پیچیدگی‌ها را هموار کنی، امّا راه هموار را طی نکنی، عین حماقت است. این جوری می‌شود که دیگران را احمق می‌پنداری، چون راه راست را بدون چون و چرا می‌پیمایند، و در عین حال می‌بینی از همه آن «احمق‌ها» عقبی.
  • خو کردن به پیمودن راه‌های هموار (چیزی که مردم در جامعه‌های صنعتی انگار بیش‌تر مستعدش هستند)، جدا از این که مردم را شبیه به هم و زندگی‌ها را کسالت‌آور (بل‌که وحشتناک) می‌کند، هوش را می‌میراند و فرهیختگی را مبتذل می‌کند. حتی به نظر من مبناهای اخلاق را سست می‌کند، چون آدم‌های «پیش‌رو»، «آوانگارد»، «باهوش»، «ساختارشکن» و هر کوفت دیگری، خیلی وقت‌ها به سادگی کسالت‌آور بودن قانون‌های تکراری را بهانه می‌کنند و هنجارهای اخلاقی‌ای را می‌شکنند که از قضا دلیل واقعاً هوشمندانه‌ای بر نقض‌شان نیست و خود حاصل انباشت سرمایه‌های تاریخی بسیاری هستند. ساختارشکنی‌های این‌چنینی ممکن است فراورده‌های جانبی خوبی داشته‌باشند، امّا مغالطهٔ بزرگ‌تری را دامن می‌زنند که ماهیت رفتار و اندیشهٔ هوشمندانه را به نادرستی معرفی می‌کند و معمولاً بسیاری را هم گمراه می‌کند و مبنایی سطحی برای ژرف‌نگری جعل می‌کند (می‌دانم زیادی انتزاعی گفتم، امّا دلم نمی‌خواهد مثال بزنم!).
  • مشکلی که همیشه با تعریف هوش و آدم‌های باهوش داشته‌ام، الآن با این مدل تا حد زیادی حل می‌شود. همیشه هوش به نظر من بیشتر اکتسابی بوده تا ذاتی. خو گرفتن تسلیم‌وار به روند خطی محیط و اجتماع، زوال هوش را در پی دارد.
  • ترس من از این است که تبدیل به یکی از همین میلیون‌ها جوجه ماشینی‌ای بشوم که مسیر ترسیم‌شده در برابرشان را مثل بچه‌های خوب می‌پیمایند و به آن ایمان دارند (اگر همین الآن یکی‌شان نباشم). از داخل زندگی نامطبوعی نیست، اما از بیرون می‌بینی که ناجور است. اگر بتوانی از قالب خودت خارج شوی و از بیرون خودت را نگاه کنی، چندش‌آور است.
  • یک نمونه بارز طرز فکر خطی مفرط را در دانشجوهای لیسانس این‌جا می‌بینم. بسیاری‌شان را می‌بینم که موسیقی گوش می‌دهند و درس می‌خوانند و واقعاً هم می‌خوانند! بدتر از آن، موقع انجام دادن آزمایش یا حل کردن مسأله، ممکن است هدفون در گوش داشته‌باشند. به مشکل که برمی‌خورند و کمک می‌خواهند، می‌بینی مسأله را (به تعبیر حکیمانهٔ خودم!) با چشمشان حل می‌کنند و نه با مغزشان. فرمول را قالب استانداردی می‌بینند با تعدادی جای خالی که باید با عددهای درون مسأله پرش کرد. چشمشان در مسأله دنبال فرمول‌ها می‌گردد و از سوی دیگر در برگهٔ فرمول‌ها (این اختراع شرم‌آور) دنبال چیزی می‌گردند که به شمار عددهای درون مسأله جای خالی برای پر کردن داشته‌باشد. اگر در مسأله گفته شده‌باشد که مثلاً جسمی از حالت سکون شروع به شتاب گرفتن می‌کند (که یعنی سرعت اولیه صفر است، یعنی یک دادهٔ عددی دیگر) بسیار محتمل است در آن رهیافت دیداری متوجه‌اش نشوند.
  • نباید انکار کرد که در مقایسه با ما ایرانیان محترم، این‌ها مردمان بسیار متواضعی هستند و این نوع ناتوانی‌های شناختی و تحلیلی‌شان را سریع و بدون شرم ابراز می‌کنند.
  • برای این که یادم بماند، روش‌ها و قانون‌های خطی را (به تقریب) به ساختارهای مورد قبول و استفاده تشبیه می‌کنم. باید محترم‌شان شمرد و از آن‌ها بهره‌برداری کرد. در عین حال درجه‌ای از بی‌اعتمادی به این ساختارها لازم است. همان بی‌اعتمادی‌ای که برای نمونه نیم قرن پیش به سیگار کشیدن وجود نداشت و تا بی‌اعتباری این ساختار خطی جا بیافتد، چه جان‌ها را که هدر داد و می‌دهد. در پژوهش، اگر بخواهی کار مهمی انجام بدهی، این بی‌اعتمادی و آن احترام را باید تؤاماً داشته‌باشی. تاریخ علم گواهی می‌دهد که تقریباً همیشه تخطی از تقریب‌های خطی به تدریج رخ داده‌اند (مانند ظهور تدریجی مکانیک کوانتومی). امّا جهش‌های انقلابی هم گاه و بی‌گاه رخ می‌دهند (مانند مکانیک نیوتنی و نسبیت عام). اولی را می‌توان مانند نظریه اختلال دانست و دومی را مانند یافتن بنیادی یک قانون (مثلاً) نمایی یا مثلثاتی. چیزی که تفکر بنیادی خوانده می‌شود برای این نوع پیشروی‌ها لازم است و لازمهٔ آن نیز زیر سؤال بردن دائمی قانون‌ها و کنکاش در چیستی و چرایی همین ضریب‌های خطی و بل‌که متغیرهای مستقل و وابسته است.
  • تقریباً همه جا، «سخت‌کوش» صفت کسی است که خودش را وقف انجام دادن حجم بالایی از کار خطی می کند. این که آیا می‌توان حجم قابل مقایسه‌ای از کار غیرخطی را انجام داد یا نه، و مهم‌تر از آن، این که انجام دادن چنان حجمی از کار غیرخطی اساساً مفید است یا نه، برای من یک پرسش باز است و احتمال می‌دهم پاسخ هر دوی این پرسش‌ها منفی باشد.
  • نظام‌مندی جامعه در گرو ساختارهای خطی است. همین که مردم ما قانون‌های راهنمایی و رانندگی را رعایت نمی‌کنند، نمونه بارز بی‌اعتقادی به ساختارهای خطی است. عجیب هم نیست، چون حکومت که باید نماد و نمود انضباط رفتاری و پیش‌بینی‌پذیری باشد، خودش مبنا را بر رفتار آشوبناک گذاشته و هر بار به بهانه‌ای قانون را نقض می‌کند، چه پیمان‌های جهانی و چه حتی قانون‌های خودش را.
  • یکی از استادهایم از یک کتاب اپتیک غیرخطی این جمله را نقل می‌کرد: آثار خطی به فیزیک زیبایی می‌دهند، اما آثار غیرخطی به آن هیجان می‌بخشند.
  • آدم‌های معدودی را ممکن است پیدا کنید که شعور بالایی دارند، آن‌چنان که پیچیدگی غیرخطی فراروی شما را به نرمی می‌گشایند. به این‌ها می‌گویم لگاریتم. پیچیدگی نمایی را می‌گیرد و تابع خطی تحویلت می‌دهد!
  • فاینمن یک جایی در این فیلم مستند بی‌بی‌سی می‌گوید هنگام کار کردن بر روی یک مسأله حس آن میمونی را دارد که دستش به موزهای بالای درخت نمی‌رسد و دو تا چوب هم دارد که هیچ کدام برای رسیدن به موز به قدر کافی بلند نیستند. باید چوب‌ها را سر هم کرد تا به موز برسند و هر چند وقت یک بار این اتفاق می‌افتد و خوش به حالش می‌شود، اما غیر از آن، بیشتر وقت‌ها در حالت ناراحتی است. به نظرم این توصیفش مثال خیلی خوبی از درگیری دائمی یک ذهن ریشه‌نگر با مسائل غیرخطی است.
  • ظاهراً تمام این ماجرا نسبی است. آشفتگی غیرخطی امروز ممکن است فردا با یک قانون خطی ساده توضیح داده‌شود. اما رسیدن به آن‌جا جسارت ساختارشکنی می‌خواهد، دست‌کم در بُعد ذهنی.
  • اگر تا این‌جا را خواندید و فهمیدید و دوست ندارید به من فحش بدهید، یعنی این که من به طور مطلق دیوانه نیستم.

برچسبها: ,

Thursday، January 28، 2010

در ستایش ویکی

این که چیزی در ویکی‌پدیا نوشته شده‌باشد دلیل نمی‌شود که همه آن را بدانند.

برچسبها: ,

Wednesday، January 27، 2010

Pauli and Ehrenfest

برچسبها: ,

Saturday، January 16، 2010

ایمیل

خوانندگان دائم یا عبوری عزیز،
اگر پرسش یا پیام خاصی برای خود من دارید (غیرمرتبط به مطلب‌های این‌جا) ، لطفاً از طریق ایمیل با من تماس بگیرید و از بخش کامنت‌ها برای این کار استفاده نکنید. ایمیلم هم همین کنار هست و اگر پیدا کردنش سخت است، ‌آی-دی ایمیلم همان نام دامنه این وبلاگ روی بلاگر است و خودش هم روی جیمیل.
ممنون.