یکشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۱

مقصد، خودِ مسیر است

نوشتن در این جا یک امتیاز بود، به چندین انگیزه. این که مدتی است در این‌جا نمی‌نویسم به خاطر کم‌رنگ شدن آن انگیزه‌ها و ضعیف شدن آن امتیاز است.
همیشه در نوجوانی برایم پرسش بود که چرا ویرانه‌های متروک به وجود می‌آیند. چگونه است که عمارتی باشکوه یا خانه‌ای دنج و زیبا رفته رفته خالی می‌شود، هویتش را از دست می‌دهد، و سپس رسماً ویرانه می‌شود. پنجره‌هایش انگار که با نیرویی غیبی، می‌شکنند و بی‌خانمان‌ها و ولگردها به درونش راه می‌گشایند. سوسک‌ها و موش‌ها و مارمولک‌ها مساحت و حجمش را با هم تقسیم می‌کنند و گیاهان بی‌عار از ترک‌های رو به گسترشش سربرمی‌آورند. دیدن ویران شدن‌های بسیار، این را برایم معلوم کرد که روح یک عمارت پیش از بنای آن ویران می‌شود. وقتی نو شدن روزمره زندگی در یک عمارت پژمرد، زمان‌سنج ویرانگی‌اش به کار می‌افتد، حتی اگر همان ساکنان پیشین هنوز در آن مقیم باشند.
نه که بخواهم تلخ‌کامی کنم، اما بنای این وبلاگ هم ویرانه شده. مدت زیادی است که دستی به قالبش نکشیده‌ام، چیز به‌‌دردبخوری این‌جا ننوشته‌ام و بدتر از همه، حالی از همسایه‌هایش نپرسیده‌ام. فکر کردم بیایم این یادداشت را بنویسم، تا دست‌کم زمانش را متوقف کنم، تا سند ویرانگی به جانش نخورد.
ناسپاسی نمی‌کنم. نوشتن در این‌جا خوب بود، و چند دوره مهم زندگی‌ام را این‌جا گذراندم. نوشتن اساساً خوب است، حتی اگر سیاه‌مشقی باشد برای خوانده نشدن.
قدردان همه خوانندگان و همسایگانم هستم، و هنوز گاهی که برسم به نوشته‌های‌تان سر می‌زنم. به نویسنده‌های خوب و نوشته‌های‌شان رشک می‌برم و این که فرصت نمی‌کنم بنویسم، آزارم می‌دهد. اما بنجل‌نویسی را بدتر از ننوشتن می‌دانم.
برای‌تان بهترین آرزوها را دارم، و دوست دارم فراغت بیشتری پیدا کنم که باز به میان‌تان بازگردم، شاید در پوستی نو.
خوب و شاد باشید.
مصطفی

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۱

شلوغی سر

سرم شلوغ است. این قدری که ایمیل‌ها را نمی‌رسم جواب بدهم، این قدری که سال نو را به کمتر کسی شادباش گفته‌ام، این قدری که با حساب‌گری می‌خوابم و بی‌حساب بلند می‌شوم، این قدری که ناهار و شام زنگ تفریح‌اند.
سرم شلوغ است، اما خودم برگزیده‌ام که سرم شلوغ باشد، و این که با چه شلوغ باشد. آزادم، دست‌کم آن قدری که می‌شود آزاد بود.




سر او هم باید شلوغ باشد، اما آزاد نیست که برگزیند (و با این وجود یقین دارم سرش شلوغ است.). سرم که از شلوغی گیج می‌رود و دلم ناآرام می‌شود، این عکس آرام‌بخش است. سرش شلوغ باد و دلش آرام.

برچسب‌ها: , ,

پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۰

کتاب‌هایی برای سال نو

امسال هم این رسم نوروزی که از وبلاگ راز آموخته‌ایم را اجرا می‌کنیم: از کتاب‌هایی که در سال گذشته خوانده‌ایم، بهترین‌ها را معرفی می‌کنیم، شاید کسی بخواهد و بتواند در تعطیلی‌های نوروز و یا زمانی در سال پیش رو، یکی دو تا از آن‌ها را بخواند. عذاب وجدان این پست سالیانه بخشی از انگیزهٔ امسال من برای کتاب خواندن بیشتر شد و بنابراین خودم هم دو کتاب را معرفی خواهم‌کرد. اما اتفاق هیجان‌انگیزتر برای من و لیلا امسال این است که مامان هم از بین کتاب‌هایی که امسال خوانده یکی را برگزیده و برای ما درباره‌اش نوشته‌است.
با این امید که در سال تازه یا زمانی پس از آن بتوانید برخی از این کتاب‌ها را بخوانید، توجه شما را به خانواده فرهیخته‌مان جلب می‌کنم.


مامان

من امسال پس از سال ها که فرصتی برای کتاب خواندن نداشتم، به توصیه‌ی دخترم که کتاب بخشی از زندگی اوست چند کتاب خواندم و مهم‌ترین کتاب را کتاب جای خالی سلوچ نوشته‌ی محمود دولت‌آبادی می دانم.
این کتاب در ابتدا به شدت مرا متاثر و منقلب کرد، اما پس از مدتی ، من هم مانند افرادی که در این کتاب راجع به آنها صحبت شده به این روش زندگی عادت کردم. متوقع بودم که کتاب به روشنائی برسد ولی نرسید اما در نهایت دریافتم که فقر همه چیز را می خورد. عواطف – اخلاق - روابط اجتماعی. و دیگر آن که تنها مرد این مجموعه زنی به نام مرگان است که مردم فرزندانش را بنام پدرشان که از خانه فرار کرده می خوانند.


لیلا

۱- خاطرات صفرخان
نشر چشمه


این کتاب ارزشمندترین کتابی بود که امسال خوندم . علی اشرف درویشیان عزیز در این کتاب با مرحوم صفدر قهرمانیان گفت و گو کرده است .صفر قهرمانیان کسی است که سی و دو سال از سال های عمرش را در زندان بوده است ( آدرس: کنار آرامگاه شاملو). کتاب بسیار جالبه و برخلاف تصور قبلی من خاطرات صفر خان از زندان های شاه موجب تبلیغ حکومت فعلی نشده است . تو این کتاب توضیح های خوبی از شرایط و وضعیت سال های اوایل حکومت پهلوی شده که برای من خیلی جدید بودن و همچنین خاطرات صفر خان از زندانی بودن با افرادی مانند عزت‌الله سحابی.
کتاب را باید از زیر پل کریمخان از فروشگاه نشر چشمه بخرید چون همون اوایل پخشش جمع‌آوری شد.

 





۲- آقای نویسنده و جنجال بر سر آپارتمان دولتی 
ولاديمير نيكالايويچ واينوويچ - ترجمهٔ آبتین گل‌کار
نشر هرمس

کتاب خیلی جالب و نابی نیست ولی خوندنش را بسیار توصیه می کنم . سبک کتاب طنزه و داستان در زمان حکومت استالین اتفاق می افته . در حین خوندن شباهت های بسیاری براتون های لایت میشه. فکر می کنم خیلی راحت بتونین این کتاب رو از هر شهر کتابی تهیه کنید.







نشر نیلوفر

کتاب بسیار پر کشش و قوی است .سبک خیلی جالبی داره و جملاتش پر از نبوغه و همه ی اینها رو کاملاْ در هنگام خواندن حس می کنید. از طرف دیگه ترجمه ی آقای نجفی هم عالی هست و همه ی این ها باعث میشه که کتابی به این ضخامت رو خیلی سریع بخونید.





مصطفی

1- The Art of Learning
Josh Waitzkin
Free Press

این کتاب را البته هنوز نرسیده‌ام تمام کنم، اما چون بیشترش را خوانده‌ام و چون برایم مهم بود که در این پست درباره‌اش بنویسم، به بعد موکولش نمی‌کنم.
نویسندهٔ کتاب جاش وِیتزکین است، یک استاد بزرگ شطرنج و نیز ورزش‌کار حرفه‌‌ای هنر رزمی تای-چی-چوآن که در هر دو زمینه چندین مدال ملی (آمریکا) و بین‌المللی دارد. در این کتاب تجربه‌های ذهنی و حسی‌اش دربارهٔ فرآیند یادگیری و یا به طور کلی‌تر، عمل‌کرد ذهنی پربازده را بررسی می‌کند و روند یادگیری را بر مبنای تجربه‌های خودش به مرحله‌های پایه‌ای‌تر تقسیم می‌کند و هر یک را به روشنی توضیح می‌دهد. ممکن است بپندارید کسی در سطح قهرمانی در شطرنج و هنرهای رزمی، احتمالاً در جهانی دیگر زندگی می‌کند و تجربه‌ها و تحلیل‌هایش به کار ما مردم عادی نمی‌آید. اما از دید خودم باید بگویم این کتاب یکی از سودمندترین متن‌هایی است که تاکنون خوانده‌ام و تحلیل‌های جاش وِیتزکین را بسیار دقیق، روشن و سودمند یافته‌ام. خواندنش را به هر کسی که هنوز سودای آموختن دانش، هنر، یا مهارتی را دارد توصیه می‌کنم.
کتاب را دوست و آموزگار گران‌قدری به من امانت داده و من با وجود این که بسیار جذبش شدم، هنوز نتوانسته‌ام به پایان برسانمش. تا جایی که خبر دارم، به فارسی ترجمه نشده، اما فایل نسخه الکترونیکی انگلیسی‌اش را می‌شود روی وب یافت.


2- خاک غریب
جومپا لاهیری
ترجمهٔ امیرمهدی حقیقت
نشر ماهی

وقتی نوشتن این پست را آغاز کردم، یادم نبود که این کتاب را هم امسال خوانده‌ام. یکی از چند کتابی بود که لیلا با وسواس زیاد برایم انتخاب کرده و فرستاده.
وقتی در ایران بودم داستان کوتاهی از جومپا لاهیری خوانده‌بودم (در یک مجموعه داستان از نویسنده‌های مختلف که احتمالاً نشر ماهی منتشر کرده‌بود) و خوشم نیامد. اتفاقاً آن داستان یکی از چند داستان کوتاهی بود که در کنار هم بخش‌های مختلف این کتاب (خاک غریب) را شکل می‌دهند. بنابراین وقتی این کتاب را دست گرفتم، اشتیاق زیادی به خواندن از این نویسنده نداشتم و تا جایی از کتاب، ایرادی که از ابتدا به لاهیری داشتم، برایم پررنگ‌تر شد. ماجراهای کتاب یک‌سره برای کسانی از خانواده‌های هندی بنگالی رخ می‌دهد که در آمریکا زندگی می‌کنند و هر داستان کوتاه بخشی از زندگی یکی را روایت می‌کند که در کل کتاب به هم ربط پیدا می‌کنند و بی آن که داستان واحد بزرگ‌تری بسازند، در کنار هم خط روایی مشخصی رسم می‌کنند. پس نمی‌شود گفت کتاب دربارهٔ کیست یا داستانش چیست (و اگر هم می‌شد، من از بازگو کردن خلاصهٔ داستان یک کتاب یا فیلم بیزارم).

ایرادم به لاهیری همان ایرادی است که به بسیاری از نویسندگانی دارم که داستان‌هایی دربارهٔ داستان‌نویس‌ها می‌نویسند، و این خودشیفتگی آمیخته با ناتوانی‌شان من را آزار می‌دهد. این که لاهیری (که خود هندی‌تبار است) هم یک‌سره از هندی‌ها می‌نویسد برای من قابل قبول نبود و آن را نشانهٔ کم‌مایه بودنش از تجربه‌های دیگر می‌دانستم. چگونه چنین نویسنده‌ای جهانی شده؟

متن خوب کتاب (هرچند ایرادهایی به ترجمه امیرمهدی حقیقت دارم که برای نمونه، east coast را ترجمه نکرده وهمان «ایست کست» نوشته‌است)، کمک کرد تا ایرادم به روایت کلی را کنار بگذارم و پیش بروم و از جایی به بعد، جذب متن شدم.

برداشت کلی‌ام از این کتاب این است که اگرچه در ظاهر کتابی است بیشتر دربارهٔ هندی‌های ساکن آمریکا، اما در کل کتابی است دربارهٔ مهاجرت و دور از خانه بودن به مفهوم وسیعش (که نام کتاب هم به آن اشاره می‌کند)، و تبار بنگالی قالبی است که لاهیری مستقیماً می‌شناسد و برای بیان یک مسأله کلی‌تر انسانی به کار می‌بندد.

متن در عین ساده و روان بودن پرمایه است و چارچوب و خط سیر داستان‌ها نیز خواننده را سردرگم نمی‌کند و در پایان آشفته رها نمی‌کند. شاید این کتاب یکی از کتاب‌هایی باشد که خودم بخواهم زمانی در تعطیلات نوروزی (که در این‌جا ندارم) دوباره بخوانم.

در پایان این پست یاد سیمین دانشور را گرامی می‌داریم و آرزو می‌کنیم همهٔ نویسندگان زندانی کشورمان در سال تازه از بند رها شوند، چه آن‌ها که پشت میله‌ها هستند و چه آنان که با زنجیری بر پای، به قید وثیقه آزادند.

برچسب‌ها: , ,

یکشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۰

گزارش یک برش پیتزا

نه که حوصلهٔ خوراک پختن نداشته‌باشم، فقط هوس بی‌خودی پیتزا من را به همان دکان همیشگی کشاند، و همان جور پیتزایی را هم که می‌خواستم، داشت. سیستمش این جوری است که انواع پیتزاها را آماده دارد و می‌روی و یک برش نسبتاً بزرگ از هر کدام که بخواهی سفارش می‌دهی که اندازه‌اش برای یک وعده مناسب است. الآن که فکرش را می‌کنم، می‌بینم سیستم هوشمندانه‌ای است برای جلب مشتری‌هایی که یک پیتزای کامل نمی‌خواهند و فقط در پی خوراک یک‌وعده‌ای ارزانی هستند.
دو نفر جلوتر از من بودند. یکی‌شان انگار پیتزای کامل می‌خواست و سفارش داد و نفر بعد، زنی بود سبزه‌رو (به احتمال بسیار، هندی) با کالسکه‌ای که دختر خردسالش در آن بود. یک برش پپرونی (ارزان‌ترین نوع پیتزا) سفارش داد، یک بسته کوچک چیپس برای دخترش گرفت و یک دلار و خرده‌ای انعام داد، چیزی که تاکنون در این دکان ندیده‌بودم، چون انعام دادن در این سیستم زیاد معنی ندارد.
سفارش که دادم، تا تکه پیتزای من را در کوره‌اش گرم کند رفتم و میز خالی کوچکی پیدا کردم و نشستم. زن هندی آمد و روبه‌روی من سر میز بزرگتری با کودکش نشست. پاکت مغازه یک‌دلاری که همراه داشت و اسباب‌بازی‌های ارزان کودکش، تنها دو نشانه دیگر بودند بر کم‌درآمد بودنش. چیزی که من دربارهٔ این مملکت و مخصوصاً شهرهای کوچک‌ترش دوست دارم، این است که مجبور نیستم نگران تلف شدن این جور آدم‌ها در کشاکش تأمین کردن بدیهی‌ترین نیازهای‌شان باشم. فقیرترین آدم‌ها هم حداقلی از امنیت را دارند، یا دست‌کم این طور به نظر من می‌رسد، چیزی که از تهران خودمان به یاد نمی‌آورم.
حالا من مشغول خوردن هستم و او و کودکش نیز. اگر بخواهم نگاهشان نکنم، باید سرم را بچرخانم و اطراف را دید بزنم، یا سرم را پایین بیاندازم و از هر دو کار بدم می‌آید. چند باری نگاه‌مان به هم می‌افتد و بار نخست لبخند می‌زنم و سر تکان می‌دهم. واکنش او حالا در کنار انگلیسی شکسته و انعام دادنش، تازه‌وارد بودنش را ثابت می‌کند. لبخند من دوستانه و عادی است. اما او را مضطرب می‌کند. تشویش او من را معذب می‌کند. پیتزا کوفتم می‌شود. بروکلی روی پیتزا برایم بدمزه می‌شود و می‌فهمم چرا همیشه از بروکلی پخته و کدوی پخته بیزار بوده‌ام: چون همیشه با موقعیت‌های نکبت‌بار همراه بوده‌اند. این موقعیت‌ هم نکبت‌بار است و مزه بروکلی روی این پیتزا را (که پیش‌تر دوست داشتم) برایم ناخوش‌آیند می‌کند. یاد این می‌افتم که یک دلار و بیست و پنج سنت هم برای برش سه دلار و خرده‌ای پپرونی انعام داده. یعنی از غرور هندی‌اش است؟
به خوردن و نوشیدنم ادامه می‌دهم و حالا بر خلاف خواسته‌ام ناچارم در و دیوار را نگاه کنم. اما حتی وقتی چشمم از رویش رد می‌شود، نگاهم را با تشویش می‌قاپد. چرا تشویش؟ پیتزا خوردن شرم‌آور است، یا من موجود خطرناکی به نظر می‌رسم؟
متوجه چیزی می‌شوم: با دست خوردن معروف هندی‌ها، که شاید تاکنون از نزدیک ندیده‌بودم، و به ویژه به چشم می‌آید، چون کف دستش روشن‌تر از بقیه پوستش است. پیتزا را البته همه با دست می‌خورند، اما روی میز مقابل من داستان متفاوتی در جریان است. رویه پیتزا (سوسیس‌ها و پنیر) را با دست جدا می‌کند و در دهان کودکش می‌گذارد و نان زیرینش را لقمه می‌گیرد و خودش می‌خورد. اگر کودکش بزرگ‌تر بود، لابد برایش می‌گفت از پیتزا فقط نانش را دوست دارد. مادر است. برای این که پیتزا زهرمارم شود دیگر چیزی کم ندارم.

برچسب‌ها: , , ,

چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۰

12 اسفند کتاب بخوانیم

دو روز مانده به انتخابات مجلس و می‌توانم مجسم کنم که نامزدهای ریز و درشت، بیشترشان در عکس‌هایی آراسته به چادرهای سیاه و ریش‌های انبوه، شهرهای ایران را مزین فرموده‌اند. حکومت ایران با چیزی که رخ خواهدداد بیگانه نیست. انتخابات دور هفتم مجلس و دور دوم شوراها نمونه‌های روشنی از قهر مردم از حکومت بودند، در پی چیزی که در دوره‌های پیش از هر کدام از آن انتخابات رخ داد.
اما بعید است نفرت مردم از نظام در آستانهٔ هیچ انتخاباتی تاکنون فراگیرتر و ژرف‌تر از اکنون بوده‌باشد. انتخابات این دورهٔ مجلس در وضعی می‌خواهد چند مشکل نظام را با هم حل کند که هنوز خودش زیر غبار آوار انتخابات پیشین ریاست جمهوری دست و پا می‌زند. آن‌هایی که همیشه رأی ندادن را تجویز کرده‌اند، حالا بیش از هر زمانی می‌توانند گردن برافرازند و آینده‌بینی‌شان را به رخ بکشند. اما من برعکس، فکر می‌کنم وضعیت ناگواری که در این انتخابات برای نظام ایجاد شده، نتیجه رأی‌هایی است که در دور قبل به صندوق‌ها ریخته شد و پایمردی مردم در فریاد کردن خیانتی که در حق آن رأی‌ها شد. اگر امروز علی مطهری را می‌بینیم که (هرچند در آستانهٔ انتخابات) حرف از نقد رهبری و جنایت‌های 30 خرداد 88 می‌زند، یا محمد نوری‌زاد را که نامه‌هایش حرف ما را از آمیخته با  نگاهی شرعی و سنتی می‌زند، این‌ها نتیجه‌های دو سال نبرد تن‌به‌تن مردم و نظام است. پافشاری بر غنی‌سازی اورانیوم در درصدهای بالاتر از نیاز نیروگاهی و در آغوش کشیدن تحریم‌ها و خطر حملهٔ نظامی، ترفند قدیمی برای خاموش کردن صدای معترض داخلی است با اهرم دشمن خارجی. سال‌هاست کسی خریدار ایدهٔ «دشمن» نیست و حالا نظام می‌کوشد روحی بر تن آن مجسمه بدمد، و این بار این ترفند وضع را برایش بدتر خواهدکرد.
به نظرم تحریم کردن این انتخابات و نمایاندن تحریم، حرکتی مهم است و اگر خودم در ایران بودم حتماً می‌کوشیدم در روز انتخابات در خانه بمانم و حتی اگر شده به اندازهٔ یک نفر، شهر را خلوت بگذارم. این تحریم را دست‌کم سه چشم خواهددید: یکی رسانه‌های خارجی (که البته حضور رسمی در ایران ندارند و دوست ما هم نیستند، اما ابزار اطلاع‌رسانی هستند)، و دیگری خود جناب نظام (که البته انکار خواهدکرد و «حماسه حضور پرشور» را فریاد خواهدزد، اما همچنان پیام را دریافت خواهدکرد و دردش را خواهدچشید)، و مهم‌تر از همه، خود ما مردم، که این گونه با هم حرف می‌زنیم.انتخابی وجود ندارد و دست‌کم برای حفاظت از محیط زیست، بهتر است نام تأییدشدگان دستگاه آقای جنتی بر روی کاغذ نوشته نشود. بیایید در روز 12 اسفند در خانه بمانیم و یک کتاب خوب بخوانیم.

برچسب‌ها: , ,

چهارشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۰

تا شاید بدانی که چه نمی‌دانی

دو روز دیگر راهی سفری دوهفته‌ای هستم، و حس‌های پیش از سفر (که مدت‌ها بود چشم‌انتظار فرصت بودند)، دوباره بیدار شده‌اند. الآن داشتم با خودم فکر می‌کردم که تا وقتی برنامهٔ سفر پیش نیامده‌بود نمی‌دانستم این‌جا، در این گوشه از دنیا، دل‌بستگی های ریز و درشتی پیدا کرده‌ام. سفر رفتن مثل بیل زدن و زیر و رو کردن خاک است برای حس‌های کهنه‌شدهٔ آدم. مجبوری چند وقتی را دور از جایی که آشیانهٔ عادت‌هایت شده بگذرانی و آزار دوری را حس می‌کنی. طبعاً هر قدر بیشتر و پرتناوب‌تر این دور و نزدیک شدن‌ها را تجربه کنی، حس‌هایت را بیشتر به جریان می‌اندازی، بیشتر می‌شناسی‌شان و درست‌تر می‌توانی به هم ربط‌شان دهی. مثل ورزش کردن است که خونت را به جریان می‌اندازد و نفست را پرشماره می‌کند، و هماهنگی را به حرکت‌ها و اندیشه‌هایت اجبار می‌کند و اگر اهل جنب و جوش نباشی آزار می‌بینی، اما همیشه می‌دانی که برایت خوب است. این که سفر رفتن بسیار را مایه پختگی دانسته‌اند، باید بخش‌اش از همین به گردش انداختن حس‌ها و ناچار کردن آدم به رویارویی با حس‌هایی باشد که در گوشه‌های گرم و تاریکش آرمیده‌اند. حالا جدا از تشویش‌های ناگزیر کسی که اهل سفر رفتن نیست و نمی‌خواهد چیزی را فراموش کند، این زیر و رو شدن حس‌ها هم ذهنم را مشغول کرده. چیزی از درونت سر برمی‌آورد که همیشه فکر می‌کردی می‌شناسی‌اش و در کنترلش داری، و حالا می‌بینی آن حس شاید بیشتر بر تو فرمان می‌راند، تا تو بر او. ندانستن به قدر کافی خطرناک هست، و خطرناک‌تر از آن، این که بپنداری کم و بیش می‌دانی چه چیزهایی را نمی‌دانی. این پندارِ خطرناک‌تر و البته همه‌گیرتری است.

برچسب‌ها: ,

جمعه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۰

سعید ملک‌پور

بعد از یک روز پرکار و دردسر که البته با شادی تمام شد، برگشته‌ام خانه و به رسم دانشجوهای قرن بیست و یکم دارم آداب فیس‌بوکی را به جای می‌آورم. دو مطلب می‌بینم که دربارهٔ سعید ملک‌پور به اشتراک گذاشته‌اند. هر دو را سرسری می‌خوانم تا اصل حرف‌شان را بفهمم. همین جور که نی آب‌میوه در دهانم است و با یک دست لیوانش را نگه داشته‌ام، زبانه‌های آن دو صفحه را می‌بندم. بعد با خودم فکر می‌کنم یک نفر آدم احتمالاً بی‌گناه هر شب را با ترس این که آفتاب فردا را نبیند به صبح می‌رساند، خانواده‌اش به او و پرونده‌اش دسترسی ندارند، و حساسیتی که من به این موضوع نشان می‌دهم تناسبی با یک آدمیزاد شریف ندارد. لیوان آب‌میوه را می‌گذارم کنار و می‌کوشم فکرم را متمرکز کنم و قدری شرف جمع‌آوری نمایم.
مسأله برای من گناه‌کار بودن یا نبودن سعید ملک‌پور نیست. حتی پیش از آن است. ممکن بود هر کدام از ما جای او باشیم. به کدام جرم؟ مسأله دقیقاً همین است. وقتی حکومت تصمیم می‌گیرد کسی را بکشد یا حبس کند، باید بتوان دربارهٔ دلیل این مجازات از حکومت چراجویی کرد؟ چرا؟ چون من می‌خواهم اگر حکومت من را گرفت یا کُشت، بقیه بتوانند چراجویی کنند. در غیر این صورت چه امنیتی برای مردم از دست حکومت باقی می‌ماند؟ مسأله برای من این است: می‌خواهید یک شهروند را بکشید، باید به همه توضیح بدهید چرا. باید کارتان را توجیه کنید. فراتر از این که حکومت چه قدر خوب یا بد است، این میزان از شفافیت را باید داشته‌باشد، نه در برابر شهروندانش، که در برابر همه مردم جهان.
اما مردم ما به این ترفند عادت کرده‌اند. وقتی نظام روی عبوس می‌کند و تندی به خرج می‌دهد، خیلی‌ها توجیه‌گر می‌شوند: لابد یک کاری کرده که می‌خواهند اعدامش کنند. تو سرت به کار خودت باشه. دنبال دردسری مگه؟ حکومت در این‌جا با این ترفند در نقش بزرگتری ظاهر می‌شود که دربارهٔ جان و مال شهروندان صلاحیتی بیش از خودشان دارد، کم و بیش همان مفهوم ولایت مطلقه. پلیدی این کردار در این است که برای گستراندن و پایستن نظام، مردم را از هم می‌ترسانند و بیگانه می‌کنند  و نظام را یگانه قیم و محرم باصلاحیتی وانمود می‌کنند که حقش بر شهروندان مانند حق شوهر بر زن یا پدر بر دختر در فقه اسلامی است و دلسوزی‌اش نیز به همان شکل فرض گرفته می‌شود. قدرت مردم عادی که در ایستادن و پرسیدن و پای فشردن بر حق خود و یکدیگر است، به این شکل از خودشان پوشیده داشته می‌شود و پایه‌های حکومت ترس محکم‌تر می‌شود.
دربارهٔ جزئیات اتهام سعید ملک‌پور اطلاعات دقیقی منتشر نشده، به جز دست داشتن در راه‌اندازی و اداره کردن سایت‌های هرزه‌نگاری فارسی. طبق معمول هم پای دژمن خارجی در میان است. واقعیت این است که وضعیت هرزه‌نگاری فارسی بسیار پیچیده و آلوده است. هیچ ایرانی عاقلی (جدا از نوع اعتقادش) حاضر نیست در چنین چارچوبی ظاهر شود، به دلیل خطر بسیار بالای آن. بیشتر محتوایی که از این نوع روی وب منتشر می‌شده عکس‌ها و ویدئوهایی بوده که بدون رضایت و اطلاع کسانی که در آن‌ها ظاهر شده‌اند، منتشر گشته و معمولاً هم آن‌ها را به دردسرهای جدی انداخته. تقصیر هم البته بیشتر از حکومت است که با فشار آوردن بر مردم و جوانان در هر زمینه‌ای که به جنسیت مربوط است، التهاب و اضطراب جنسی را بالا نگه داشته. تلاش برای اعدام کردن ملک‌پور هم پنهان کردن آن مشکل است، حتی اگر ملک‌پور واقعاً دست‌اندرکار آن سایت‌ها بوده‌باشد، که بعید به نظر می‌رسد.
در حد همین زمزمهٔ وبلاگی می‌گویم: سعید ملک‌پور را اعدام نکنید. این قدر او و خانواده‌اش را آزار ندهید. او مجرم‌تر از خودتان نیست.

اگر همه زمزمه کنیم، ستم‌گران چاره‌ای از شنیدن نخواهندداشت.


برچسب‌ها: , , , ,

سه‌شنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۰

رموز بی‌خودی

این را اتفاقی کشف کردم و از آن به بعد چند باری امتحانش کرده‌ام و همیشه خوب بوده.
روی تختم دو سه تا بالش حجیم و سفت دارم که همانا ابزار مطالعه هستند. حالت ایده‌آل مطالعه برای من همان است که این‌ها را روی هم بچینم و پشتم را به آن‌ها بدهم.
یک شب که خسته بودم، هدفون وایرلس را توی گوشم (در واقع، روی کله‌ام) گذاشتم و یک سمفونی مالر را به همین حالت گوش کردم. طبعاً در میانه‌اش به خواب رفتم، اما آخرش بیدار شدم و حال خیلی خوبی داشتم. دفعه‌های بعد با موسیقی شجریان امتحانش کردم و از جمله امشب با «رندان مست».
همیشه حالت بهینهٔ موسیقی شنیدن برای من معما بوده. در موسیقی شنیدن سخت می‌گیرم و تلاش می‌کنم گوشم را با شنیدن چیزهای به‌دردنخور خراب نکنم. اما شنیدن موسیقی خوب هم راحت نیست، مگر این که تبدیلش کنید به موسیقی متن که به قول «علما» نقض غرض است.
می‌دانم، قیمت کالا در ایران روز‌به‌روز بالا می‌رود و پول‌مان بی‌ارزش می‌شود. سرطان سیاست‌مان (همان عین دیانت‌مان) است که به اقتصاد متاستاز کرده. می‌دانم، بهترین مردم‌مان در زندان‌ها هستند، هوا و زمین و زمان تهران کثیف است، دشمن‌سازی خارجی جمهوری اسلامی دارد به ثمر می‌رسد، مردم دل‌مرده‌اند و هزار درد دیگر. از بی‌خبری و خامی نیست که می‌گویم بالش پشتم می‌گذارم و هدفون وایرلس روی کله‌ام. این برای خودش راه‌حل یک مسأله است، گیرم که دردی از دردهای بزرگ‌مان کم نکند، اما شاید به درد دیگری بخورد.
محکومیم به زندگی کردن، و از این محکومیت نمی‌گریزم.

برچسب‌ها: , , ,

دوشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۰

گلو را گرفته‌اند و فشار می‌دهند (*)

چند سال است که خوانندهٔ مرضیه رسولی هستم و هرگز به یاد ندارم مطلب مستقیم سیاسی یا حتی اشاره سیاسی نامحتاطانه در نوشته‌اش دیده‌باشم. برای شرق و بعد برای اعتماد می‌نوشت و البته در وبلاگش که حالا وجود ندارد، و لابد در نشریه‌هایی دیگر نیز که من نمی‌خواندم.
می‌دانی، در قرن بیست و یکم نابود و غیرقابل دسترس کردن یک وبلاگ، آن هم وبلاگ چنین نویسنده‌ای، نمود کتاب‌سوزی است. امروز دیگر نمی‌شود کتابی را با سوزاندن از بین برد، چون نسخه‌برداری الکترونیکی یک جور جاودانگی ایجاد کرده. اما کتاب‌سوزی از بین نرفته، که شکلش عوض شده. حالا نویسنده را می‌گیرند و شخصی‌ترین نوشته‌هایش را در همگانی‌ترین عرصه از بین می‌برند.
چرا باید مرضیه رسولی و البته پرستو دوکوهکی و چندین تن دیگر را بگیرند؟ روشن است که نظام از این‌ها بیزار است، اما این آدم‌ها با خودسانسوری و سر به زیر انداختن، شرایط را تحمل کردند که بهانه به دست جناب نظام ندهند، پس دیگر چه مرگش است این نظام مقدس؟
این‌ها بدترین دشمنان نظامند؛ کسانی که شعار نمی‌دهند، از این و آن طرف‌داری نمی‌کنند، اما به جای آن، بودن و زیستن و اندیشیدنی را می‌نویسند که اصول نظام در آن نقش ندارند. این‌ها باطل بودن نظام را روشن‌تر از هر کس دیگری نشان می‌دهند، با بودن خود و ندیدن آن. این‌ها آدم‌هایی هستند که بلدند حرف‌شان را بزنند که ما به آن تشنه‌ایم و نظام و سرشت باطلش با غایب بودنش در متن آن سخن‌ها خوار می‌شود. نظام از این‌ها چرا خشمگین نباشد؟ اما نمی‌داند چه کارشان هم بکند. می‌داند که بهانه به دستش نخواهندداد، اما آن که پیشه‌اش وقاحت است چه نیازی به دلیل و بهانه دارد؟
نظام از مرضیه و هر کسی مثل مرضیه می‌ترسد، چون می‌داند دوستش ندارند و می‌داند دوست‌ داشته‌می‌شوند، و رشک می‌ورزد و نیز می‌داند اگر بنا بر مقابله داشته‌باشند، با همین واژه‌هایی که دعوی سِحر و اعجازشان نیست زخم‌های دردناک بر پیکر ناپاکش می‌زنند.
این‌ها مثل اورانیوم غنی‌شده‌ای هستند که جهان نمی‌خواهد در دست رهبران ایران باشد، بی آن که بتواند ثابت کند نیت ساختن جنگ‌افزار هسته‌ای دارند. نظام هم از این سو نمی‌تواند نیت مرضیه را روشن کند، اما از چابکی و نفوذ نوشته‌هایش می‌ترسد، و همان طور که جهان می‌داند نظام ما هیچ کس را دوست ندارد، نظام هم می‌داند مرضیه دوستش ندارد.
مرضیه و پرستو حالا در اوین هستند. جای خوش‌خیالی نیست، صحبت از بند سپاه و بازجوهای هتاک و شکنجه است ...

*

برچسب‌ها: , , , ,

یکشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۰

همانا ...

“Our worst fears lie in anticipation”
~ Mad Men

برچسب‌ها: ,